ناپدری
ظهرهنگام یا عصر یک روزآفتابی تابستان بود شاید تابستان نبود ولی آفتابی بود و گرم . من که پنج سال بیشتر نداشتم توسط کسی یا شاید مادرم برای یک میهمانی آماده می شدم در منزل ما رفت وآمد زیادی برپا بود و من یادم نمی آید از کسی پرسیده باشم علت آن چیست ولی سنگینی نگاه غریبانه کسانی را که قبل از این ندیده بودم بر تمام وجودم احساس می کردم . ودر این میان مرد جوانی بود که بیش از همه در جنب وجوش بود از تکاپویش می فهمیدی او حداقل یکی از ارکان مهم این جمع است .او نگاهی مهربان و چهره ای آرام داشت ،زیبا نبود قدی کوتاه داشت ،صورتی معمولی و جوان ، بینی بزرگ و گوشتالود که در نگاه اول نظر هر کسی را به خود جلب کرد بینی او بارزترین قسمت صورتش بود . مادرم که لباسی معمولی و سفید در تن داشت و زیباتر از همیشه به نظر می رسید. او هم جوان بود هنوزسومین دهه عمرش سپری نشده بود.او می خندید ولی قرمزی صورتش حکایت از احوال دیگری دردرونش می کرد.
چیز زیادی از آن شب بیادم نمانده است مگرحرفهایی مثل رویا و آدمهایی مثل شبح که هنگام دیدن من با لبخندی غیرواقعی سعی درابرازعلاقه داشتند.بیشتر آدمهایی که مرا می دیدند به من لبخند می زدند و وقتی عبور می کردم سری تکان می دادند و چیزهایی زیر لب می گفتند . رفتار آدمهایی که آن شب در میهمانی بودند احساسی دقیقا شبیه به مراسم عزاداری را در من زنده می کرد . احساس شبیه به یتیمی ، یا غربت و این احساس با صدای موسیقی و فضای جشن گونه خانه در تضاد بود.آن شب گذشت و من علت وجود این همه آدم غمگین را در یک میهمانی که حداقل ظاهری شبیه جشن را داشت تا سالها بعد نفهمیدم بعدها دقیقا نمی دانم کی شاید وقتی آلبوم عکسهای قدیمی را ورق می زدم فهمیدم آن شب، شب عروسی مادرم بوده است و آن غریبه که حضورش در همه خانه حس می شد شوهر مادرم بود. کسی که از آن به بعد دیگران اورا ناپدری و من اورا پدر خطاب می کردم .
از آن شب به بعد آن غریبه در منزل ما ماند و من خیلی زود به بودن او در خانه عادت کردم انگار او از ابتدا آنجا بوده است. او نقش پدر خانواده را بازی می کرد مهربان و خوش خلق و با اینکه خود تجربه پدری را تا سال بعد که برادرم به دنیا آمد نداشت مشکل زیادی برای ادای این وظایف نداشت .او مهربان بود وآرام و این صفات ذاتی او راه را برای هر کاری دراین امرراه وارمی ساخت .
غریبه اهل جنوب بود ولی گرمای جنوب دلش را گرم نکرده بود و اورا راهی پایتخت ساخته بود اوکه بدنبال سرنوشتش آمده بود زنی را یافت که سرخورده و دلشکسته از پیوند نخستینش با دو فرزند و یک قلب شکسته به دنبال مرهمی بر زخم چند سال زندگی سراسر تشنج خود می گشت. زنی که می دانست آینده کمتر از گذشته تاریک نیست و راه پیش رو چه بسا ناهموارتر از راه آمده است. مهر طلاق بر پیشانی زن آن روز که از کوچکترین پشتیبانی مادی و معنوی ازهیچ محلی برخودار نبود می توانست اورا به ناکجا آباد بکشد. نه درنگ جایز نیست باید خطر کرد وقتی در باطلاقی باید به اولین جایی که دستت می رسد چنگ زنی حتی اگرآن بند دم مار یا نیش قرب باشد. مجموعه عواملی که ما آنها را برای سهولت وفرا فکنی تقدیر می نامیم تا کنون با او مهربان نبوده است .او آنچه را که مطلوبش می خواند نیافته بود و آنچه را که در دست داشت مطلوبش نبود. زن به دنبال حداقل سهم خود از دنیا که همانا آرامش است و پناهگاهی که با آتش عشق گرم شود می گشت و روزگار آن را از او دریغ کرده بود. و این بار سرنوشت اورا به غریبه ای پیوند می زد که بجز قلب مهربان هیچ چیز دیگری نداشت.
این ازدواج برای دوطرف چیزهایی را به ارمغان آورد . مرد سقفی در بالای سریافت و زن سایه ای بر سر. مرد خانه ای یافت گرم وسفره ای پهن و آدمهایی که شبانگاه منتظرش بودند و زن کسی را که در انتظارش باشد وبا اتکا به او زهرچشم نگاه دیگران را بزداید . چیزهایی به واسطه این ازدواج هزینه شد و از دست رفت .مثل نامی که در شناسنامه من و خواهرم بود وبردنش در خانه گناهی نابخشودنی بود. من سالها در توضیح علت تفاوت اسم فامیل ولی دانش آموز و نام خانوادگی خودم درپرسشنامه های مدرسه دچار مشکلات فراوان بودم و نمی دانم چرا همیشه و هر سال آنرا به اصرار تمام از من می پرسیدند. و زجر دیگر تحمل رفتار و نگاه دیگران بود و سوالاتی که می کردند تا کنجکاوی بی حد و حصرشان را ارضا کند . و دیگر سرگشتگی خودمان بود .غریبه به یکباره از یک مرد تنهای شهرستانی به یک مرد خانواده دارتبدیل شده بود و شانه هایش برای بار مسئولیتی که یکباره بر انها گذاشته شده بود آمادگی نداشت. او نیاز به زمان داشت تا ذهن و روح و روانش را برای قبول یک خانواده آماده کند و مهم دیگر تطبیق درآمداو و مخارج یک خانواده بود .او باید تلاش بیشتری می کرد وشاید اندیشه آدم زیادی در سفره داشتن همیشه از ذهن او می گذشت و او را آزار می داد و بسیار مشکلات دیگر...
همه ما حال آدم مستی را داشتیم که با چشمان بسته بر لبه شمشیرروی یک دیگ مذاب راه می رود ودیگرانی در این میان بودند که دائما ما را در نظر داشتند . وچشمانی که همواره به ما می نگریست و در انتظار سقوط ما در دیگ مذابی بودند که گاه خود با حرفها و اندرزهایشان هیزم زیرآن را می افزودند.نه صالحی که هدایت کند و نه هادی که صلاحیت ارشاد داشته باشد وجرات و جسارت دستگیری . عجب ترسی دارد راه سپردن در شب بی ستاره هنگامی که نه راه را میدانی و نه کسی فانوسی به تو می دهد . و تو پا برهنه ای و راه پر ز خار. هر قدمی که بر می داری سوزش خاری در پایت و دردی را در جانت حس می کنی .فرصت ایستادن نداری و بازگشت هم به اندازه بازگشتن رود به سرچشمه ناممکن .باید بروی و ما رفتیم و به امروز رسیدیم .
او آمد با تمام آن چیزی داشت که زیاد هم نبود و ما به اشتراک گذاشتیم هر چه که داشتیم که آن هم زیاد نبود . این پیوند حاشیه امنیتی بیش از گذشته برای دو طرف ایجاد می کرد چتری که در سایه آن امیدوار بودند مشکلات ناگریز آینده را حل کنند .
پدر واقعی من مردی اهل بازار بود و در کار دوخت و دوز .عمری کار کرده بود و ازپادویی به مغازه داری رسیده بود از زندگیش چیز زیادی نمی دانم چون او هم زیاد به دانستن مسائل زندگی من علاقه نداشت من تا سالها حتی نمی دانستم آن مرد چاقی که در بعضی از جمعه ها در خانه اش مهمان هستم کیست؟ یادم نمی آید من هیچگاه او را پدر صدا کرده باشم هر چند که او هم زیاد به این امر حساس نبود. اصولا کمتر چیزی در دنیا احساسات او را بر می انگیخت .بعد جدایی از مادرم تا چند سالی مارا ندید و مبلغی را که دادگاه برای سرپرستی ما تعین کرده بود توسط مردی که ظاهرا برادرش بود ماهانه یا هفتگی برای ما آورده می شد.
او آدمیزادی از جنس خاک بود سرد و بدون روح ،قلبش در بدنش فقط کار فیزیکی می کرد و همین کارکرد فیزیکی هم قبل ازپایان دهه ششم زندگیش متوقف شد .او حتی خودش را دوست نداشت اوکه مبتلا به دیابت بود در حالی کره خاکی را ترک کرد که خداوند چشمانی را که او دراوج بینایی بر دیدن بسیاری چیزها بسته بود از او گرفته بود و انگشتانش که یکی یکی زیر تیغ جراحی قطع شده بود انگشتانی که که اگر زبان داشتند قبل از بریدن چه حکایتهایی از آزار زنی تنها بیان می کردند. در سالهایی که اورا می دیدم گاهی دلم برای می سوخت اوهم قربانی بود قربانی جهل .هیچ کسی اورا به مدرسه عشق نبرده بود و الفبای عاشقی را به او نیاموخته بود و او هم که طلبه علاقمندی نبود تمامی عمر بی حاصلش را به زراندوزی پرداخته بود . سرانجام هم همه آن چیزی که اندوخته بود دوای درد تنهاییش نشد .او تنها میان بسیاری از آدمیان اطرافش جان داد .او تنها میان جمع بود تنهای تنها در همه عمر چون او هیچگاه هنر عشق ورزیدین را نیاموخته بود و لذت آن را درک نکرده بود . و این سرنوشت محتوم همه کسانی است که از دوست داشتن و دوست داشته شدن دریغ می ورزند.
پدر و مادرم هیچ وجه مشترکی نداشتند آنها چون یخ و آفتاب بودند که براثراجباراطرافیانشان دست به این انتخاب اشتباه زده بودند .هردو آنها فشار اطرافیان را دلیل اصلی این پیوند نافرجام می دانستند. مادرم سرکش بود و سر به اطاعت مطلق نداشت و پدرم بنده مطیع و ساکت می خواست . مادرم تجمل و زندگی رنگین مطلوب ذهنش بود و پدرم به شدت محافظه کار بود که حتی از وام بانکی هم می هراسید.مادرم قبل از ازدواج به دبیرستان می رفت و به واسطه این ازدواج از درس و تحصیل بازمانده بود و به همین سبب نیزاز این آغاز به آن پایان منجر شده بود متنفر بود. پدرم را نمی دانم ولی گمان نمی برم بیش از دبستان به مدرسه رفته بوده باشد. او اصولا مدرسه رفتن را کار زائدی می دانست به همین علت فرزندان حاصل از ازدواج دومش در کمال هوش و ذکاوت به تحصیلات عالی را نیافتند.زن دومش که من سالها پس از مرگ پدرم فهمیدم که فرزندی از شوهر اولش دارد به طرز چندش آوری بی دست پا و به معنی واقعی کلام بی عرضه بود و به علت همین صفت بارزش توانست با پدر من که چون کوه یخ بود قریب بیست سالی زندگی کند.
هم پدرم و هم مادرم به فاصله بسیار کمی از جدایی ازدواج کرده بودند .من و خواهرم بنا به تصمیم دادگاه یا توافق طرفین به مادرم واگذارشدیم . خانه ما پس از رفتن پدرم تفاوت زیادی نکرد به جز آنکه دیگر از سر و صدای دعوا و شکستن کاسه و بشقاب و خرد کردن اثاثیه توسط طرفین دعوا خالی شد. مادرم ساکت بود ولی در سکوت سنگینش نگرانی از آینده ای نامعلوم هویدا بود . او اکنون به آنچه که خواسته بود رسیده بود ولی برای این پیروزیش افتخاری را حس نمی کرد. "می دانی هیچ جنگی برنده واقعی ندارد ولی همگان می دانند شرمنده واقعی دارد. بر سر کشتگان خویش می گریند سرداران شمشیر بدست و افتخاری را می جویند که برتر ازاین کوه کشتگان باشد"
سالها گذشته است و مادرم که اکنون ایام پیری خودرا سپری می کند . امیدوارم او سرانجام به رضایت و آرامش دلخواهش رسیده باشد . در این ماجرا هر کسی به نوعی شاید!!! مرهم زخمهایش را یافت ولی خلاء نبودن پدربرای همیشه در روح من باقی ماند .این خلاء هیچگاه پر نشد و هیچکسی هم به آن اهمییت نداد.مهرمن بر دل ناپدریم نشست و لی بر آن نقش نبست و وقتی دست قضا مارا برای سالها از هم جدا کرد ما دیگر سراغی ازهم نگرفتیم.