شهریور
تهران درتب روزهای نه چندان داغ وعصرهای دم دار شهریور خود را برای پذیرایی از مهر و باران و مدرسه آماده می ساخت .دیگرکم کمک کوچه از رونق بازی بچه ها خالی می شد و اندک اندک هیجان آغاز مجدد مدرسه همه را فرا می گرفت .شهریور برای هر کسی معنایی داشت بعضی که تجدیدی داشتند ازاوایل ماه سری به کتابهایی که قریب دو ماه درغربت و تنهایی به سر برده بودند می زدند و گرد خاک آنها را با تورقی می زدودند وخود را برای مرورآنها نصیحت می کردند هر چند که این مهم تا شب امتحان محقق نمی شد.
مدرسه هم در شهریور دوباره زنده می شد بابا علی چهره دوست داشتنی مدرسه که برای تعطیلات تابستانی به ده آبا اجدادی خودرفته بود ، شاد و قبراق ازهوا و غذای تازه ده دوباره به سر کار خود برگشته بود اوشهریور ماه هر روز درب کوچک مدرسه را بازمی کرد و دفتررا آماده پذیرایی از اولیا و سایر مراجعین می ساخت .او به کمک چند نفرنیمکت و تخته های سیاه را به حیاط می آوردند و آنها را رنگ وتعمیر می کردند. کلاسها هم رنگ و نقاشی می شد . شاید به همین خاطر، خاطره اول مهر همیشه در ذهن من با بوی تینر و رنگ عجین است.مسئولین مدرسه بخصوص عالیجناب ترکه ای در مدرسه قدم می زدند بر همه چیز نظارت می کردند. عالیجناب هرزگاهی بر پله دم در مدرسه می ایستاد و چون پادشاهی که خود را برای دوره جدید حکومتش آماده می کند به کوچه می نگریست وشاید تشعشع همین اندیشه آن برق را به چشمان او می داد که حتی بچه هایی که به آن مدرسه نمی آمدند هم از نگاه به آنها می هراسیدند. چشم شیطان ، چشم گرگی و چشم شیشه ای از القاب دیگری بود که علاوه بر عالیجناب ترکه ای بین بچه های نسلهای مختلف از او به یادگار مانده بود که همه اینها حکایت از برق و ابهت نگاه عالیجناب ترکه ای داشت .
جنب و جوش و برقراری جریان مجدد زندگی در مدرسه عملا بر آهنگ زندگی در کوچه هم اثر می گذاشت و خانواده ها را هم ناخودآگاه به به هیجان می آورد.تهیه و تدارک لوازم مدرسه ، نصیحت های همیشگی شروع سال تحصیلی در بین خانواده های محل ما شاید به خاطر وجود مدرسه زودتراز محلهای دیگر آغاز می شد. بعضی از خانواده ها من جمله خانواده ما که خرید سالیانه لوازم التحریر می کردند با دیدن درب باز مدرسه در شهریور زنگ خرید را می نواختند.و نقطه عطف شهریور برای من همین رفتن به بازار برای خرید لوازم التحریرسالانه بود و این رسم درخانه ما تا وقتی که بچه ای مدرسه ای موجود بود باقی و پابرجا ماند.
اواسط شهریوربازارنوروزخان وبازار بین الحرمین و چند جای دیگرکه یادم نمی آید مملو از دفترومداد ودیگراجناس مدرسه ای می شد و از صبح زود تا نزدیک غروب درآن آدم و چرخ دستی بدست و کوله پشتی بدوش دردریای گرد وغبار موج می زد. بازار از صدای چانه زنی مشتریان و مغازه دارها و صدای نفتی نشی چرخدارها پر بود. دم به دم آب یخ فروش و شربت فروش عطش گلوهای خشک را با ریالی فرومی نشاندند و بساط ساندویچی و هله وله فروشی همه جا برپا بود.
بازارتهران طی سالها شکل و فرهنگ خاص خود را یافته است و کمتر طی حیات چندین ده یا صد ساله خویش، تحول بنیادی را تجربه کرده است .حتی اسامی راسته ها و کوچه های آن برخلاف شهری که در دلش جای گرفته کمتردستخوش تغییرو تحول گردیده است .سالهای سال است که تیمچه حاجب الدوله ، بازار کیلوییها ، راسته کفاشها وچهارسوی بزرگ و کوچک وجود دارد و بدین نام خوانده می شود. مگرمسجدی که نام شاه داشت به امام تغییر یافت ولی خارج از بازار همه چیز تابع قانون شهربوده و هست . بازارسنتی تهران میان چهار خیابان بوذرجمهری (پانزده خرداد)، مولوی ،خیام و سیروس(مصطفی خمینی) قرار دارد ولی امروزه دامنه آن بسیار گسترده تر شده است و تابع نیازدوران شاخه های نورسیده این درخت پیراز هر طرف قد کشیده است.
کاسبهای بازاریا بازاریها به معنای واقعی آن نیزهمچون خیابانهای خاکی آن کمترازآدمهای کوچه در طی زمان تغییرکرده اند . امانت ، نجابت و صداقت ناشی از اعتقاد قوی به مذهب همراه با تحجری موروثی صفت رایج بازاری های قدیم بوده و هست. عدم اعتقاد به تجمل و نوگرایی ، شکل عمومی بازار را علی رغم کرور کرور پول در گردش در آن ساده و بی پیراییش حفظ کرده است . هرچند امروزه جوانهای زیادی با شکل و شمایل جوان امروزی در بازار بزرگ تهران مشغول کسب و کار می باشند ولی تصور بازاری برای من در آن موقع مردانی با ته ریش و نوعی کلاه به نام عرقچین بود .آدمیان خونسردی که با تمام شلوغی به آرامی اسکناس ها می شمردند .آدمیانی در که در عین خونسردی زیاد وقت خودرا برای چانه بیهوده زدن حرام نمی کردند وعموما کمتراهل ناز مشتری کشیدن بودند شاید به این دلیل که به اندازه کافی از این نعمت برخورداربودند.
بر سر در بسیاری از مغازه ها در بازار نوشته بود " فقط عمده فروشی" ودربسیاری مکان هامی توانستی تابلو های "وقت طلاست "، "امروز نقد فردا نسیه" و حتی "لطفا سوال غیر کاری نکنید" یعنی آدرس نپرسید را ببینی .این تابلوها و مفاهیم که نشان دهنده اعتقاد عمومی بازارو کاسبهای آن بود در آن زمان برای من بسیار جالب توجه می نمود هرچند که درک کاملی از منظور آنها نداشتم. یکی از جالبترین آنها که درب یک مغازه لوازم التحریر فروشی در بازار نوروز خان دیدم و به سبب تاثیری که بر من داشت هنوز به یادم مانده است این بود "در طواف شمع می گفت این سخن پروانه ای -- چانه بیهوده نزن جانم مگر دیوانه ای" من بعد ها فهمیدم که مصراع اول در واقع شعر معروفی می باشد ولی مصرع دوم توسط یک فرد خوش ذوق که در ضمن از چانه زدن هم دل خوشی نداشته ساخته شده است. با همه این احوال چانه زدن رکن اصلی خرید در بازار بود و بخصوص اولیا مخدرات و بانوان محترم هیچگاه ازآن حتی اگر خود حافظ و سعدی و دیگر اخلاف و اسلاف بر آن شعر می سرودند دست بردار نبودند.
از دیگر خصوصیات بازاریها در آن وقت استفاده از چرتکه بود . بازاریان آن زمان استفاده از آن را به خوبی می دانستند انها که این دانش را از پداران خود فرا گرفته بودند شاید دیگرنیازی به یاد دادن آن به پسران خود نداشتند چون در عمل با آمدن ماشین حسابهای مکانیکی سپس الکترونیکی و دیجیتالی چرتکه از گردونه اسباب محاسبات خارج شد.من با حیرت با بالا و پایین کردن دکمه های سفید و سیاه نگاه می کردم و در دلم کنجکاوی برای یافتن راز این وسیله ساده و مفید موج می زد .پدرم هم یکی از این چرتکه ها چوبی در مغازه داشت . چند باری سعی در گفتن اصول آن برایم کرد ولی من هم دیگر با دیدن ماشین حسابهای رنگارنگ دیگر مثل سابق علاقه ای به کشف آن نداشتم چرکته هم شد آنتیک و مثل بسیاری از ابزار دیگر کارایی عملی خود را از دست داد .
درهفته های اول دوم شهریور من و مادرم برای خرید به بازار می رفتیم. بطورمعمول برای اینکه هم اول وقت برسیم وهم وقت کافی برای یک خرید سالانه داشته باشیم و در ضمن بخشی از راه را هم با پدرم رفته باشیم همراه او از خانه خارج شده و در میدان ژاله (شهدا) از وی جدا می شدیم و پس ازآن با هروسیله ممکن خود را به میدان خراسان سپس با خطی های ویژه به بازار می رساندیم سپس از پله های مسجد شاه پایین رفته و پس از عبور از حوض بزرگ و مغازه های قفل و زنجیر و گاو صندوق فروشی به بازار نوروز خان می رسیدیم .هنگام عبور از دالان انتهایی مسجد من همیشه نفس خودرا در سینه حبس می کردم چون از کنار توالت های معروف مسجد می گذشتیم و بوی مشام آزار اوره تا مغز استخوان آدم را می سوزاند. پس از تحمل دقایقی سخت و جان گیربوی خاک آبپاشی شده و کاغذ که نشان بازار نوروز خان بود به مشام می رسید و این برای من حکم مجدد حیات و نفس کشیدن دوباره بود. مادرم که همیشه برای آمدن به بازار چادربه سر می کرد چادرش را از جلوس بینی اش بر می داشت هرچند که حرفی نمی زد ولی چهره قرمز گلگونش نشان ازعادی نبودن وضع و حالش داشت. به هر احوال پس از دمی که از این قضایا می گذشت مسئله فراموش می شد تا عصر که دوباره مجبور به بازگشت از آنجا بودیم. ولی وجه جالب این گذرگاه جهنمی این بود که عده ای صبح تا عصر با بساط های کوچک شیشه ای شبیه ویترین، آنجا اجناس کوچکی مثل انگشتر، چاقو و زینت آلات بدلی می فروختند و مشتریان خود را هم در کنار بساط کوچکشان داشتند و این بوهای عجیب غریب نه تنها خللی در کارشان ایجاد نمی کرد بلکه درعمل بخشی از فرهنگ کسب و کارشان شده بود.
حیاط مسجد که در حقیقت راه ورود از خیابان بوذرجمهری به داخل بازار است بورس گاوصندوق و این قبیل اجناس است و باز هم جای تعجب که چرا این اجناس سنگین را آن پایین که حدود صد پله از خیابان پایینتر است می فروشند. تعداد پله ها را حدس می زنم شاید صد تا نباشد ولی زیاد است حداقل برای یک گاوصندوق نیم تنی زیاد است .ولی این امرهم باعث کسب روزی برای عده ای شده بود .عده ای در پله های مسجد ایستاده بودند که کارشان تخصصی حمل گاوصندوق یه بالای پله ها بود . من چندین باراین کار را از نزدیک دیده بودم . حمل بدون کوچکترین وسیله ای بجز طناب با آهنگی خاص صورت می گیرد . درعمل حمل توسط یک نفر صورت می گیرد و باقی چهار یا پنج نفر نقش تعادلی دارند.شعر و آواز هم به نوعی هماهنگ کننده کارورمزواشارات بین افراد است . نحوه کار بسیار جالب توجه و حیرت انگیز بود آنها گاو صندوق را که وزن آن گاهی به بیش از پانصد کیلو می رسید پله به پله به بالا می کشیدند هرچند که همان موقع اگر کسی کتایهای علوم دبستان را خوانده بود می دانست استفاده از سطح شیب دار و قرقره می توانست کار را بسیار راحتر کند.
اصطلاح آفتابه دارمستراح مسجد شاه هم نشان از نقش بارز این مکان در فرهنگ کوچه ای تهران دارد و به کسی اطلاق می شود که تنها با دستورهای کوچک و بی تاثیر می خواهد آتش ریاست خود را بنشاند.نقل است که در قدیم کسی دم در ورودی نشسته بوده و تعیین می کرده هرکسی کدام آفتابه را بردارد و با خود به داخل ببرد.نمی دانم این قضیه واقعیت تاریخی دارد یا نه ولی مثال آن حتی امروزه در عصر اطلاعات هم کاربردهای فراوان دارد. به هر صورت آن مکان با وصفی که از آن رفت از پرتردد ترین و مهم ترین مکان های بازار بوده و هنوز هم هست و درشرایط بحرانی دلپذیر ترین جای دنیا.
مادرم استراتژی و شیوه خاص خود را برای خرید داشت .محال ممکن بود در دوساعت اول چیزی بخرد. در این دو ساعت او فقط به بررسی و تجزیه وتحلیل قیمتها و تنظیم بودجه می گذراند و پس از آن طی یک حمله گازانبری به مغازه هایی که نشان کرده بود برمی گشت وارد مذاکره نهایی می شد . دفترهای شصت، صد و دویست برگ فرنو با جلدهای چرمی و مقوایی با کاربری های مختلف ، دفترهای بی خط برای نقاشی با نشان فیل بزرگ روی آن معروف به دفتر فیلی ، دفتر های دوخط برای زبان انگلیسی (من و خواهرم در دبستان انگلیسی می خواندیم) و دفاتر کوچک یادداشت معمولا از یک مغازه خریداری می شد شاگرد مغازه پس از بسته بندی آنها با کاغذ و بستنن نخی دورآن که نخ شیرینی معروف بود آنها را تحویل ما می داد .البته قبل ازآن تسویه حساب صورت گرفته بود ما آنها را امانت به همان مغازه می سپردیم به سراغ خرید ها دیگر می رفتیم سرآخر هنگام رفتن آنها را می گرفتیم پس طی مسافت تا سر بازار و بالا رفتن از پله های مسجد از مقابل بازار یک تاکسی دربست تا دم خانه می گرفتیم وپس ازگذشت قریب یک ساعت در خانه بودیم . مادرم معمولا اهل این دست دلبازی ها نبود ولی این روز یکی از استثاعات بود چون هم بار بسیار سنگینی داشتیم و هم بینهایت خسته بودیم درضمن این کار یکبار در سال بیشتر نبود و وقتی در تاکسی می نشستیم بارهایمان تاکسی را پر می کرد و عملا جای برای کسی دیگر هم نبود. حدود یک و دو بعداز ظهر گشنه و تشنه به خانه می رسیدیم وپس خوردن ناهاری حاضری مادرم از خستگی تقریبا بیهوش می شد و من هم شاید آن روز از معدود روزهای تابستان بود که ظهر می خوابیدم .
بعدازظهر ان روز پس از برخواستن مادرم از خواب اجناس خریداری شده با دستمال نمدار تمیز و به کمد مخصوص منتقل می شد .هنوز چیزهای از سال قبل در آنجا پیدا می شد تک و توکی دفتر یا بسته ای مداد سیاه و قرمز سوسمار نشان ویا بسته ای مداد رنگی یا ماژیک. به هر صورت این کمد در دامنه حکومت و اختیارات مادرم بود هرچند قفل نبود ولی همیشه گرفتن اجازه برای مراجعه به آن اجباری و تا حدودی شرط عقل بود مادرم آخر هرشب کیفهای مارا بازرسی می کرد وخودش کم و کسر لوازم التحریر را جبران می کرد ما هرروزصبح در مدرسه با اطمینان جامدادی خود را باز کرده و از آن مداد تراشیده و آماده استفاده در می آوردیم .تمام مداد رنگی ها هم تراشیده می شد و کیف هم ضمن بازدید شبانه تکانده و تمیز می شد .دفتری هم برای ارتباط بین خانه و مدرسه داشتیم که هر شب توسط مادرم پس از بررسی امضا می شد. من و خواهرم درایام مدرسه عمدتا شبها قبل از ساعت هشت خواب بودیم وحتی در تابستان هم بیش از ساعت ده شب دوام نمی آوردیم ویکی از نکات مهم مندرج در این دفتر اعلام ساعت خواب شبانه و گزارش کارهای پس از مدرسه بود. اینطورمعروف بود که این دفترها توسط عالیجناب ترکه ای خوانده می شود. من مطمن نیستم او هر روزمی توانست دفترحدود صد دانش آموز را بخواند ولی این دفاتربه طور حتم توسط معلمین خوانده می شد و اگر نکته ای از جانب معلم برای اطلاع به اولیا بود درآنها نوشته می شد .نیاوردن و یا عدم امضای دفتر هم عواقب زیاد خوبی نداشت.
شهریورها هم تمام می شدند و مهرها می آمد زنگ و صف و کلاس و درس و همه چیزهای دیگر. برگهای صفحات زندگی ما ورق می خورد و ما بزرگ و بزرگ وبزرگتر می شدیم سال هزاروسیصدو پنجاه شش من در کلاس پنجم بودم و سال بعد از آن، آغاز مقطع راهنمایی من و سایر هم سن سالانم با حوادث بزرگی برای کشور همراه شد " انقلاب آمد".