رجب

 رجب یا همانگونه که شهرت داشت رجب کوری نام پسر پانزده یا شانزده ساله ای بود که در محل ما در یک مغازه میوه فروشی که به نام مالکش "میوه سرای حاج یدالله" خوانده می شد کار می کرد. مغازه دو نبش و تقریبا بزرگ بود حداقل نسبت به میوه فروشی های اطراف با شکوه تر به نظر می رسید. ویژگی بارز این مغازه که بسیار چشم را می زد تعداد زیادی آینه بود که در همه  جای مغازه کار شده بود به هر سو که نگاه می کردی می توانستی خودت و دیگران را از زوایای مختلف ببینی .در مغازه هیچ جایی برای پنهان کردن یا پنهان ماندن نبود همه جا در معرض دید آینه ها بود.حاج یدالله بسیار این آینه ها را دوست داشت وشخصا بر تمیزی و شفافیت آنها نظارت داشت .تقریبا همه از او شنیده بودند داستان میوه فروشی را که در سفر مکه در جده دیده بود و با خود شرط کرده بود وقتی برمی گردد مغازه را همانگونه درست کند و این جمله آغازی بود برای شنیدن داستانی که نسخه کوتاه آن دستکم نیم ساعت از وقت ارزشمند را می کشت  و بیچاره کسی که در این دام می افتاد.او از فرودگاه تهران آغاز می کرد و تا با پرواز برگشت به تهران بر نمی گشت دست بردار نبود.او تنها دوگوش لازم داشت برایش مهم نبود مال کی باشد و یا اینکه شنونده چقدر به شنیدن این داستان شایق است .ماجرای حج آقا یدالله خودش داستانی شده بود در محل .هرکس که مطلبی را خیلی تکرار می کرد به او می گفتند "بس کن حاج یدالله شدی" .فقط رجب بود که هر وقت حاجی شروع به تعریف می کرد با صبر تمام همانطوری که کارهایش را می کرد با سر و کله علامتهایی می داد که یعنی مشتاقانه در حال گوش دادن است.

آقا یدالله لقب حاجی را به تازگی پس از آنکه  شام مفصلی در بازگشت از سفر حج به همه اهل محل داد بدست آورده بود .او دیگر جواب هیچ کسی را بدون شنیدن حاجی قبل از نامش نمی داد .محیط کهنه و غم گرفته مغازه آقا یدالله هم پس از بازگشتن او از سفر حج دچار تحولات اساسی شده بود وبطور حتم  حالا با آنهمه آینه در خور مالک متحولی به نام حاجی یدالله شده بود.البته به قول مادرم و دیگران قیمتها هم از این تحول در امان نمانده بود.خوب کسی باید جواب هزینه های سفر و دیگر تغیرات را می داد.سر کچل آقا یدالله هم از این سفر بدون نصیب نمانده بود و صاحب عرقچین شده بود .

مغازه علاوه برفروش میوه و سبزی فعالیتهای متنوع بسیاری داشت به فصلش گوجه ربی ، لیمو و غوره آبگیری ، سبزی برای خشک کردن حتی سمنو وسبزه وماهی هم برای عید می آورد.

از اواسط اسفند  بساط ماهی فروشی در بخش انتهایی مغازه علم می شد .این بخش که تقریبا تمام قسمت کوچه کناری مغازه را اشغال می کرد بسیار زیبا و منظم بود .ظرفهای بزرگ ماهی همراه با تنگهای بلورین و سبزه های میان آنها نهایت زیبایی را هرچند  برای مدتی کوتاه از زمان به کوچه ما می آورد.بچه ها عاشق این بساط بودند و از هر فرصتی برای رفتن به آنجا و تماشای ماهی ها استفاده می کردند روی ماهی ها اسم می گذاشتند و در عالم خودشان با آنها حرف می زدند و با آنها بازی می کردند. من گاهی فکر می کنم شاید اگر این اشتیاق بچه ها نبود بزرگترها هیچ وقت ماهی برای سر سفره هفت سین نمی خریدند. مسئول بساط ماهی هم رجب بود.

 رجب کوری  صورت آبله رویی داشت و و چشمهایی  که همیشه بسته به نظر می رسید. مدت زیادی بود که نزد حاج یدالله کار می کرد حداقل از وقتی که من به یادم می آید اورا در اینجا دیده بودم . پدرم می گفت  حاج یدالله اورا خیلی سال پیش از ده برای درمان بیماری یک بیماری  به تهران آورده بود و پس از آنهم او را در مغازه نگه داشته است.

اودر تمام مدت این سالها روزها در مغازه  کار می کرد و شبها در بالکن کوچکی که در انتهای مغازه قرار داشت  می خوابید. کوره سوادی داشت چون می توانست آدرس بخواند و حساب و کتاب نگه دارد. او طی روز میوه ای  سفارشی مردم را به خانه هایشان می برد،نظافت می کرد ، غذا می پخت و البته از مهمترین وظایفش این بود که از همه به هر دلیلی کتک بخورد .هوش خوبی داشت و بسیاری از مشتریها را به اسم می شناخت  و آدرس آنها را می دانست . شبهازهم که همه به خانه های خود می رفتند آنجا را جارو می کرد جعبه های خالی را جابجا می کرد و به انبار پشت مغازه منتقل می کرد و در ضمن بارهای تره بار و کاهو یا خربزه و هندوانه ای که شبها می رسید نحویل می گرفت .

 اوشبها بخشی از جعبه های چوبی را که دیگر قابل استفاده نبودند  در یک پیت حلبی مقابل مغازه می سوزاند و  روی آتش آن چای درست می کرد.اوآب را در یک کتری بزرگ آهنی که به  مرور زمان آنقدرسیاه شده بود که دیگر برق  آهن آن دیده نمی شد می جوشاند وسپس  چای را دریک قوری  چینی دم می کرد ودر یک سینی همراه استکانهای تمیز و نعلبکی های چینی ویک قندان بزرگ با عکس ناصرالدین شاه می گذاشت .کارگران شهرداری ، پاسبانها و خیلی های دیگر که شبها به هر دلیلی در خیابان بودند  پاتوق چای رجب کوری را می شناختند و آن را دوست داشتند وشاید به همین دلیل مغازه سرویسهای  ویژه هم  دریافت می کرد. رجب یک قوطی کوچک شیر خشک داشت که در آن مثل یک قلک سوراخ بود .او همیشه انعام ها و سکه هایی را که از فروش چای شبانه دریافت می کرد درون آن می ریخت چایی در حقیقت پولی نبود ولی هرکسی چیزی به عنوان پول چایی در قوطی می انداخت .

 رجب مغازه را صبح زود باز می کرد و شبانگاه  می بست.درحقیقت مغازه اصلا دری برای بسته شدن نداشت .شبها چادری در اطراف آن  نصب می شد و صبحها برداشته می شد . رجب صبح زود هنگامی که نانوایی بربری کنار میوه فروشی اولین تنورش را می پخت چادر دور مغازه را برمی داشت وجلوی  مغازه را جارو می کرد و آشغالها و میوه های قدیمی را در جوی می ریخت .سپس با سطل از سر جوی آب می کشید و همه جای اطراف مغازه آب پاشی می کرد.من که گهگاهی برای خرید نان بربری می رفتم حوالی ساعت شش صبح رجب را می دیدم که همه کارهایش را کرده مشغول خالی کردن وانت حاج یدالله بود که از میدان آمده بود.بعضی از شبهای تابستان هم که ما دیر وقت از میهمانی بازمی گشتیم رجب را می دیدیم که در نیمه شب بار خربزه یا هندوانه ای که از شهرستان رسیده بود خالی می کرد.

 در طی روز رجب مسئول بخش سبزی فروشی مغازه هم بود . او محبوب زنهای محل بود که عادت داشتند بر سر کم و زیاد بودن نعناء و جعفری یا تازه نبودن ریحان و پیازچه چانه بزنند .او با حوصله تمام به آنها گوش می کرد و حد الامکان سعی می کرد همه را راضی نگه دارد .ولی خوب اینکار بعضی وقتها بسیار مشکل و گاها غیر ممکن می شد. گاهی رجب را می دیدی که عرق ریزان همزمان با شش نفر حرف می زند وبین سبزی ها و ترازو  می دود .حوالی ساعت ده صبح که سبزی تمام می شد رجب برای همه چای می ریخت و پس از استراحتی کوتاه دوباره مشغول به کار می شد و تا شب حوالی ده که چادر مغازه را می کشید کارهای مختلف می کرد .در ضمن پختن آبگوشت روزانه مغازه هم کار او بود.اگر فقط پنج دقیقه در مغازه می ایستادی حداقل پنج باری اسم رجب و اگر نمی شنید رجب کوری با نوایی بلندتر و خشن تر از دیگر کسانی که در مغازه کار می کردند به گوش آدم می رسید.رجب بدو به مشتری گوجه بده ، مشتری معطلعه خیار مجلسی ها کجاست .رجب سفارش حاج رضا کجاست .طنین رجب همه جا درمغازه طی روز بلند بود ...

نکته قابل توجه دیگر در باره رجب این بود که اوعاشق فوتبال بود. تمام بالکنی دومتر در دومتری که محل خواب شب او بود با عکس بازیکنهای فوتبال پر بود. گاهی وقتها عصر های تابستان، وقتی ما در کوچه مشغول فوتبال بودیم رجب را که خدا می داند چگونه از مغازه فرار کرده است  با ما هم بازی می شد.او بسیار خوب و با کلاس بازی می کرد و این را از کجا یاد گرفته بود نه من ونه هیچ کس دیگر این را نمی دانست .شاید از تلوزیون یا جای دیگر ،او حتی قوانین و مقرراتی که در بازیهای جدی رعایت می شد را بخوبی می دانست .من اولین بار کلمه آفساید را از زبان او شنیدم ودیگر آنکه او اسامی بسیاری بازیکنان داخلی و خارجی را همراه با پستی که در آن بازی می کنند از حفظ بود .او در اندک زمانهایی که با ما همکلام می شد چنان از کوین کیگان و یا بنهف حرف میزد انگار دیشب با آنها در قهوه خانه آقا عبدالله دیزی خورده است .

شهریور بود و تابستان رو به اتمام ولی شهریور بجز یادآوری مجدد درس و کتاب برای آنها که تجدیدی داشتند از یک لحاظ دیگرنیز حایز اهمیت بود .از اواسط شهریور مسابقات فوتبال درمحل ما آغاز می شد .این مسابقات به همت آقا جواد الکتریکی که خود دو پسر هم سن و سال ما داشت چند سال پیش آغاز شده بود و تیم کوچه ما هم  دوسال بود که در آن شرکت کرده بود و امسال سال سوم بود با نزدیک شدن زمان مسابقات تب فوتبال تمام کوچه های اطراف را فرا می گرفت .دروازه ها رنگ می شد و توپ های نو خریداری می شد هر کوچه بین یک تا سه تیم در مسابقات داشت در مجموع حدود بیست تا بیست و پنج تیم در این مسابقات شرکت می کردند.هزینه شرکت در مسابقه و یا هزینه ثبت نام  بیست وپنج تومان بود که برای خرید کاپ و جوائز مصرف می شد .مشکل ما تهیه پول نبود در حقیقت پول آماده بود ولی مسئله این بود که ما هیچگاه در این بازی ها موفقیتی کسب نکرده بودیم .ما نه تنها به بالای جدول مسابقات نرسیده بودیم بلکه در حقیقت در دوباری که در این مسابقات شرکت کرده بودیم در همان دور اول حذف شده بودیم .

 ما درهمه تیم های شرکت کننده ما از قد و قامت کوچکتری برخودار بودیم و البته ازلحاظ سنی هم از همه کوچکتر بودیم .مسابقات شرط سنی نداشت هرتیمی که پول می داد می توانست در مسابقات ثبت نام کند . ولی همه حدود کلاسهای راهنمایی تاسنین اول دبیرستان بودند و ما بزرگترینمان که یعنی مجید  دوم راهنمایی بود و از کوچکترینها من بودم که کلاس پنجم بودم.

جدول مسابقات هم با قرعه کشی تنظیم می شد .تیم ها به پنج یا شش گروه چهارتایی تقسیم می شدند و در گروه خودشان بازی می کردند .زمین بازی هم با قرعه کشی تعیین می شد .بازی ها در دور مقدماتی امتیازی بود . برنده هربازی دو امتیازمی گرفت و نتیجه مساوی یک امتیاز به هر تیم می داد .بازیهای مقدماتی در شش زمین (کوچه) در طی دو روز برگزار می شد گاهی تیمها مجبور بودند تا سه بازی در روز بکنند.سرگروه های هر گروه مستقیما به مرحله بعدی می رفتند واگر تعدادشان هشت تیم نبود از دوم های هر گروه برای مرحله بعدی استفاده می شد .دور دوم حذفی برگزار می شد و چهار تیم  برنده به دور سوم راه می یافتند  و دوبازی که معمولا عصر پنج شنبه برگزار می شد تیمهای فینالیست و تیمهای بازی رده بندی را مشخص می ساخت .بازیهای مقدماتی نه ولی بازی فینال اتفاق مهمی محسوب می شد و حتی تماشاچی هم داشت .ستاد بازی ها هم مغازه الکتریکی جواد آقا بود که خودش عشق فوتبال بود و در تیم بزرگترها بازی می کرد والحق هم از هیچ چیز کوتاهی نمی کرد .مهلت ثبت نام پنج روز از دهم  شهریور بود و شانزدهم  شهریورهم جدول مسابقات پشت در مغازه جواد آقا بود.کل مسابقا ت در پنج روز از دوشنبه آغاز می شد و  فینال همیشه جمعه بود. و بعد از آنهم توزیع جوائز وآدمهای شاد و ناراحت به امید سال بعد .

جواد آقا نه تنها با دلسوزی همه چیز نظارت می کرد بلکه  از دوستانش نیز  برای داوری دعوت می کرد ولی مسابقه فینال را خودش داوری می کرد.مسابقه در زمین کوچک یا به اصطلاح  گل کوچک  برگزار میشد .هر نیمه بیست دقیقه و تعویض بازیکن ها آزاد بود ولی تیمها از قبل باید اسامی خود را اعلام می کردند.

این باخت همیشگی مان دیگر انگیزه را برای شرکت مجدد از ما سلب کرده بود ولی از طرفی هم بر چسب ترسو که در صورت عدم شرکت می خوردیم کمتر از باخت قابل تحمل بود.مهلت ثبت نام کم کم به پایان می رسید و ما هنوز تصمیم نهایی را نگرفته بودیم تا اینکه اتفاق عجیبی افتاد.

دم دمای غروب پس از دوساعتی بازی دم در منزل مجید که در عمل کاپیتان تیم بود واز لحاظ سنی  ارشد بچه های محل نشسته بودیم و از شلنگ آب می خوردیم و همدیگر را خیس می کردیم  که سر و کله رجب در  کوچه پیدا شد .او چرخ دستی  بزرگی را هل می داد که روی آن پر از جعبه های میوه های مختلف بود. احتمالا کسی در این حوالی مراسمی داشت که اینهمه میوه سفارش داده بود .از فاصله چند متری بوی زردالو و گیلاس و خیار به مشام می رسید .رجب همینکه به ما رسید اطرافش را نگاهی انداخت ودست کرد چند تا خیار از جعبه زیر دستش که زیر دستمال مرطوبی بود در آورد بین ما تقسیم کرد.خیارها خنک و طرد بودند و خوردن آنها در این غروب مرطوب شهریور بسیار لذت بخش بود.جشن آب بازی ما به یک میهمانی مجلل و تمام عیارتبدیل شده  بود .رجب وقت ماندن نداشت .به قول کاسبها سر چراغ بود و مغازه شلوغ . چند دقیقه ای حرف زدیم و او رفت .پس از رفتن اویکی از بچه ها گفت  چطوراست امسال اسم رجب را برای تیم بدهیم .ما نگاهی به هم کردیم ولی کسی حرفی نزد تا اینکه مجید گفت فکر خیلی خوبی است او خیلی خوب بازی می کند توی هیچ تیمی هم نیست .رای گیری کردیم و بدون رای مخالف دعوت از رجب برای شرکت در تیم فوتبال تصویب شد فقط  چند تا مسئله بود که باید روشن می شد یکی اینکه ما اصلا نمی دانستیم آیا رجب با این قضیه موافق است یا نه دوم اینکه رجب اصلا وقت نداشت او تمام بیست و چهارساعت در اختیار مغازه حاجی یدالله بود و ما می دانستیم که حاج یدالله اهل این حرفها نیست  . با این حال همگی تصمیم گرفتیم که شانسمان را امتحان کنیم و فکرمان را با رجب در میان بگذاریم .حدود نیم ساعت بعد که رجب دوباره از کوچه ولی این بار با چرخ خالی  می گذشت مجید پیشنهاد شرکت در تیم مارا را به اوداد .رجب خودش هم از این پیشنهاد تعجب کرده بود سری تکان داد و بعد زد زیر خنده و رفت ...

بیست و چهار ساعت  بیشتر از مهلت ثبت نام نمانده بود وهنوز از رجب خبری نشده بود زمان به سرعت می گذشت در حقیقت اگر فردا که قبل از آنکه آقا جواد مغازه اش را ببندد اسم ها و پول را نمی دادیم دیگر از شرکت در مسابقات در آن سال محروم می شدیم .به همین علت تصمیم گرفتیم حوالی نه شب که مغازه کم کم خلوت می شد همگی به سراغ رجب برویم .حاج یدالله وقتی ما را در مغازه دید نگاهی به ما کرد و چیزی نگفت .تک تک ما را نه به اسم ولی به قیافه  و نام پدر و مادرهایمان می شناخت ولی کمی مشکوک شده بود که این موقع شب همگی ما آنجا چه می خواهیم.

رجب در کوچه مشغول شستن سینی های زیر میوه هابود وقتی ما را دید با اشاره چشم و ابرو به ما فهماند که اوضاع مساعد نیست وبا صدای بلند طوری که حاج یدالله بشنود گفت : حالا چه وقت گوجه سبز است نه نداریم فکر هم نکنم دیگر توی میدان هم پیدا شود.ما بدون اینکه حرفی  بزنیم شروع به حرکت کردیم و از مغازه دور شدیم .در میانه های کوچه بودیم که رجب نفس زنان خود را به ما رساند بدون اینکه وقت را تلف کند فقط گفت که اسمش را برای تیم بدهیم و با همان سرعتی که آمده بود به مغازه برگشت.ما هم خوشحال و امیدواراز همانجا به مغازه آقا جواد رفتیم .مغازه نیمه بسته بود و آقا جواد تقریبا در حال رفتن ولی با دیدن ما چراغ ها را روشن کرد و اسامی و پول را گرفت و ما بطور رسمی وارد جدول مسابقات شدیم .ولی ما هنوز نمی دانستیم که رجب چطور می تواند برای مسابقات خود را برساند.

 

   

ادامه دارد