مدرسه
کوچه ما يک کوچه دوازده متري معمولي بود .ولی یک ویژگی داشت وآن وجود یک دبستان خصوصي کوچک درست وسط کوچه بود. غیراز مدرسه در آن موقع بجز منازل مسکونی یک یا دو طبقه چیز دیگری در کوچه نبود البته یکی از همسایه ها در خانه اش کارهاي کوچک مکانيکي مي کرد و صد البته وجود او براي محل غنيمت بود چون بجز میکانیکی نقش کارشناس ماشين را هم بازی می کرد و هرکس از اهالی محل مي خواست ماشين بخرد بطور حتم از اين نظر استفاده مي کرد تا از سلامت و قیمت ماشین مورد معامله مطمئن شود. در ضمن بسياري از اخبار محل هم از آنجا توزيع مي شد و به يمن اين کانون مهم توزيع خبر هيچکسي از هيچ جرياني در محل از دعواي خانوادگي گرفته تا خواستگاري دختر دم بخت بي خبر نمي ماند.
این دبستان خصوصي کوچک توسط دو برادروسه خواهراداره مي شد. بنیانگذارمدرسه را بچه ها، حتي بعضی از بزرگترها هم نديده بودند. فقط ما شنيده بوديم که اوارتشي بوده و پس ازبازنشستگي بنيان اين مدرسه را گذاشته است و پس از آن بچه هايش به ترتيب پس از اتمام تحصيل به کادر مدرسه پيوسته بودند . مدرسه چيزي شبيه مدرسه نظام بود جدي، منظم با قوانینی خشک و غیر قابل اعتراض.
برادربزرگ مديرمدرسه وبرادر کوچک ناظم بود. اوهميشه دردستش ترکه آلبالویا خط کش چوبی براي تنبيه خاطيان (که البته هميشه يافت مي شدند) داشت و به همين علت ما به اوعاليجناب ترکه اي مي گفتيم.سه خواهردیگر معلمهای سالهاي مختلف بودند البته چند نفردیگرهم خارج از این خانواده درمدرسه معلم و دفتر دار بودند. منزل این خانواده نیز در کنار مدرسه بود در حقيقت منزل ایشان آنطرف حياط بزرگ مدرسه بود .
مدرسه ازهمه خانه هاي محل بزرگتر بود و درب منزل تقريبا اوايل کوچه قرار داشت و اين امر موهبتي براي بچه ها بود زيرا به علت خطرات احتمالي که گاه و بي گاه توسط عاليجناب ترکه اي ايجاد مي شد همه فعاليتهاي بچه هاي محل در حداکثر فاصله ممکن ازدرب این منزل انجام مي پذيرفت و اگراین منزل در وسط کوچه بود بطور مسلم این منطقه قرق تاثیر زیادی بر فعالیتهای کوچه ای می کرد. مجاور مدرسه منزل حاج آقا و کنارآن هم منزل ما قرار داشت.
مدرسه در ثبت نام و اجازه ادامه تحصيل هم قوانين خودش را داشت.يکي از آنها معدل سال قبل دانش آموز و ديگري صلاحيت اخلاقي بود. براي ثبت نام دانش آموزدر سال اول دبستان مي بايستي این صلاحيت اخلاقي ذکر شده برای بچه و خانواده او توسط دو تن از معتمدين مدرسه و شخص مدیر یا ناظم تاييد مي گرديد. براي سالهاي بعد هم علاوه بر نظر ایشان معدل بالاي هجده هم لازم بود. تجديدي و تک ماده هم جزيک شوخي بي مزه يا يک امر فراموش شده در اين مدرسه نبود. مسئولین مدرسه همان اول سال باگرفتن يک تعهد نامه اجازه اخراج بدون شرط را از اوليا مي گرفتتند. قسمت جالب اين تعهد نامه امضاي دانش آموز بود که به همه چيز از بچه غورباقه گرفته تا موش صحرايي شبيه بود تا امضا.
هيچکس از مديرگرفته تاباباعلي خدمتگذارمدرسه اجازه تخطي از مقررات سخت مدرسه را نداشت.آنها حتي به خودشان هم رحم نمي کردند چه برسد به ديگران. زنگ راس ساعت هشت صبح مي خورد و در پايان آن که دقيقا نود ثانيه طول مي کشيد درب مدرسه بسته مي شد. پس از زنگ همه پرسنل از مدير تا دفتردار همراه دانش آموزان در مراسم صبحگاهي که شامل بالا بردن پرچم ، خواندن سرود، يادآوري نکاتي چند توسط مدیریت محترم بود، انجام مي شد. گهگاهي در مراسم صبحگاهي که بدون استثنا در زمستان و تابستان زير تيغ آفتاب تا بارش برف انجام مي پذيرفت دانش آموزي تشويق مي شد ولي هميشه تنبيه یا زدن ترکه يا خط کش چوبي به کف دست جزو لاينفک مراسم بعد از صبحگاهي بود.
از حق نگذريم مدرسه از لحاظ آموزشي نه تنها اشکالي نداشت بلکه زبانزد تمام منطقه بود. البته بجز معلم سرود که فقط سرود شاهنشاهي بلد بود و به همه سالها همين را درس مي داد وهمين هم براي دست اندر کاران مدرسه که دست پرورده پدری ارتشي بودند کفايت مي کرد در ضمن سرود جزوسرفصلهاي آموزشي حداقل از نظر ایشان نبود و اصولا هر صوت و صدايي را بجز سرود شاهنشاهي از نظر همان مدیریت محترم ! بيهوده و هجو شناخته می شد. بچه هاي مدرسه در تمام مسابقات (البته درسي نه هنري يا ورزشي) رتبه هاي اول را داشتند و هميشه تعدادي از پنجمي هاي مدرسه به مدارس استعدادهاي درخشان را مي يافتند.بسياري از بچه هاي همکلاس من (البته بجز من ) اکنون به مدارج بالاي علمي رسيده اند که بخش اعظم اين موفقيتها بدون شک، مديون سيستم آموزشي آن مدرسه مي باشد.
غلط يا درست در اين مدرسه نمرات زير هجده ديگر از لحاظ ارزشي با هم فرقي نداشت.به همين علت بود که بعضي از بچه هاي محل حتي اهالي همين کوچه به این مدرسه نمي آمدند. نکته ديگر اينکه اينکه مدرسه مختلط بود يعني پسرها و دخترها با هم سر يک کلاس بودند و اين موضوع هم باعث شده بود بعضي از خانواده ها که مذهبي بودند بچه هاي خود را اين مدرسه نفرستند . بهر صورت من و خواهر بزرگم هر پنج سال ابتدايي را در آنجا گذرانديم و پس از انقلاب هم نمي دانم مدرسه مصادره شد يا صاحبان آن، مدرسه را به دولت واگذار کردند .چون تا حدود بيست سال بعد که مدارس ملي تحت عنوان بي معنا و و مسماي غير انتفاعي فعاليت مجدد خود را آغاز کردند فعاليت بخش خصوصي در آموزش و پرورش ممنوع شده بود.
از خصوصیات به یاد ماندنی ولی دردناک مدرسه ترکه زدن به کف دست بچه ها توسط عالیجناب ترکه ای بود خود عالیجناب ترکه ای یعنی برادر کوچک و ناظم مدرسه به طرز جنون آسایی از آن لذت می برد.داخل حیاط دو محوطه کوچک کنار در بود که محل نگهداری مجرمین در انتظار اجرای حکم بود. بچه هایی که به هر دلیل من جمله خواب ماندن و دیر رسیدن به مدرسه ولوبرای چند دقیقه مستحق مجازات شناخته می شدند در آنجا نگهداری می شدند این انتظار بد تر از خود حکم بود و هر دقیقه آن انگار سالها طول می کشید. شاید این انتظار هم جزوی از مجازات بود چون هیچکس بدون گذراندن زمان انتظار مجازات نمی شد.
من بارها زنگهای تفریح را در این محل گذراندم که بعضی از اوقات به جز بخش آخرش یعنی زمان اجرای حکم خالی از تفریح نبود. بچه ها اعتقاد داشتند اگر کف دست را با شکلات آغشته کنند درد ترکه کمتر می شود فکر می کنم این بیشتر یک تلقین روانی بود تا یک تاثیر واقعی ولی همه مجرمین با شکلات دریافتی از بچه های آزاد کف دست خود را به قول خودشان چرب می کردند.ترکه خوردن هم قانون خاص خود را داشت قانون اول و مهم آن این بود که نباید دست خود را عقب می کشیدی .اگر دست را حتی با واکنشی نا خود آگاه عقب می کشیدی عالیجناب چنان با ترکه به زیر دستت می زد که به خوردن آن به کف دستت راضی می شدی . قانون دوم که فضایی دمکراتیک به این تنبیه می داد این بود که تعداد خورد ن ترکه را خود مجرم می شمرد و در حقیقت تعیین میکرد آن هم با صدای بلند . یک دو سه تا آنجا که از گریه و درد دیگر نتواند بشمرد .پس ازآن عالیجناب رضایت می داد به سراغ نفر بعد می رفت البته این امرکمتر قبل از شماره ده صورت می گرفت ولی اگر گریه نمی کردی و قد بازی در می آوردی تا صبح قیامت هم ادامه داشت . بعد ازآن عالیجناب خسته و راضی و مغرور از انجام تکلیف در جهت ایجاد نظم و تربیت نسل آینده برای خوردن چای به دفتر می رفت و بچه ها با دستهای قرمز و چشمانی اشک آلودبه سرکلاس.
اغلب معلمین حتی خود خواهران این خانوده از روش قرون وسطایی ناظم مدرسه ناراحت بودند و به آن اعتراض داشتند ولی چه کسی جرات اعتراض داشت!!! سیاست مدرسه ، بودن با تقبل همه شرایط بود یا رفتن و این شامل همه می شد از معلم تا دانش آموز. البته ناگفته نماند بعضی هم من جمله خواهر بزرگ من هیچگاه تنبیه نشدند ولی خوب آنها بقول مدیر محترم شاگردهای ویژه مدرسه بودند و ماشین افتخار و نمره آوری و غیر از این دو مهم فرق زیادی با دیگر اثاثیه مدرسه ازقبیل کمد و نیمکت نداشتند. با همه این احوال ما دانش آموزان غیر ویژه و دست دوم هم بعنوان سیاه لشکردرآن مدرسه بودیم و به هرصورت همانقدر شهریه می دادیم در ضمن اگر ما نبودیم دلیل دیگری برای بودن ناظم چوب به دست در حیاط مدرسه وجود نداشت او که کار دیگری بلد نبود بیکار می شد.
یک قسمت بامزه دیگر از فعالیتهای مدیریت محترم و ناظم جدی ما دادن نمره انظباط بود .آنها (یکی یا هر دو)آخر هر ثلث به سرکلاس می آمدند وبا خواندن اسم دانش آموزو یک نگاه مستقیم به چشمان او نمره ای را درون لیستی که همراه آورده بود یادداشت می کردند. این نمره بین هجده تا بیست بود و گروه هجده برای ثبت نام سال بعد در مخاطره ای بزرگ بودند. ولی معمولا با گرفتن تعهد نامه از دانش آموز و اولیای او و شاید با کمی کمک مالی داوطلبانه پدر دانش آموز خاطی مسئله حل می شد. در غیر این صورت باید به مدارس دولتی می رفتند و به جای بیست نفر در هر کلاس چهل تا پنجاه نفر را تحمل می کردند و هر روز با سری شکسته یا با یافته های جدید کلامی به منزل می آمدند. بعد ها من یافتم که اولیای ما چه انتخاب سختی بین بد و بدتر داشتند.
سالها گذشته و من چهره معلمین مهربانم را در دوران مدرسه از خاطرم نمی رود ، آنان که از جان خود مایه گذاشتند ومارا با تمام دردسرهایی که در واکنش به سختگیریهای مدرسه ایجاد می کردیم تحمل می کردند . آنهاکه تا ما جان به لبشان نمی رساندیم کار را به دفترنمی کشیدند و من بارها دیدم که آنها هم با ما پس از تنبیه گریستند. آنها قبل از ما در مدرسه بودند ،عاشقانه کار می کردند و در پایان روز خسته وسفید مثل مجسمه های گچی پس از همه ما مدرسه را ترک می کردند. یادشان به خیر و اگردر این دنیا نیستند رو حشان شاد.