اسمال آقا

راستش رابخواهيد من ازهمان کودکي با توپ و فوتبال ميانه خوبي نداشتم ولي به چند دليل بازي اصلي بچه ها دراکثر محله ها فوتبال بود وشاید هنوزهم هست. شايد امروز که کانالهاي تلوزيوني بسيار متنوعتر شده اند وبه برکت  عصر اطلاعات  آنهایی  که توانايي تهيه کامپيوتر را دارند بخشي ازاوقات فراغت بچه ها را با  کامپيوترو بازي هاي ويديويي پر مي کنند ولی در آن زمان کمتر از این سرگرمی ها خبری بود و  بچه ها در بسیاری از محلات وقت خودرا با توپ می گذراندند .در آن زمان فوتبال آنهم در وسط کوچه با یک توپ پلاستیکی دو لایه و چهار تا آجر یا هرزگاهی دو دروازه آهنی کوچک یکی از عمده سرگرمی های ما بود.

دلایل عمده محبوبیت فوتبال در بین بچه ها این بود که اولا فوتبال  يک توپ پلاستيکي  مي خواست که می شد آنرا با  چند سکه  تهیه کرد و دو تا آجر که کار دروازه را مي کرد و يک عالم شور و نشاط وانرژي و وقت که هميشه و در همه جا پيدا مي شد.دوم آنکه  زمين بازي هم که همان کوچه بود در دسترس بود و مجانی . فقط دو عيب داشت يکي آنکه هروقت ماشيني رد مي شد مجبور به قطع بازي مي شديم و ديگر آنکه بعضي از همسايه ها زياد از سر و صداي  توليد  شده توسط ما احساس خوبي نداشتند و گه گداري با چند فحش آبدار و اهداي چند لنگه دمپايي ما را در بازي همراهي و تشويق مي کردند.و آخر انکه من بعدها فهمیدم فوتبال بازی ملی تمام کشورهایی است که مثل ما بچه های زیادی توی کوچه ها هستند و کار دیگری ندارند بکنند.

 در اين امر ايرج خان  تاکسي دارکه شرحش رفت !!! جايگاه خاصي داشت به گفته خودش در هنگام خواب ظهر دلش نمي خواست مارمولک از ديوار بالا رود . با اين همه فوتبال بخش جدا نشدني زندگي تابستاني ما بود.گهگاهي هم به استخر مي رفتيم که البته رفتن به استخر با چنان زجري همراه بود که بيشتر اوقات بازي در محل را(حتي با وجود  تاکسي ايرج خان  توي کوچه)  ترجيح مي داديم . استخري که به ما نزديک بود ساعت دو باز مي کرد ولي ما مجبور بوديم از ساعت دوازده  برويم تو صف که شايد يکي از پانصد نفرخوشبختي باشيم که  بجاي ظرفيت صد نفري که در سر در آن نوشته بود به داخل راه پيدا کنيم و ديگرآنکه اگر کمد پيدا مي کرديم و يا جان سالم از دوش آب يخ آن بدر مي برديم، چنان جمعيتي در آب موج ميزد که فکر ميکردي به مغازه کله پزي آمدي و استخر هم ديگ کله پزي است .حتي تصور شيرجه در آب واهي بود سوزن اگر روي استخر رها مي شد يکي مي گفت آخ !!!  به همين دليل بيش از دو سه باري در تابستان  زجرآب تني را تحمل نمي کرديم.

 هميشه حول و حوش ساعت ده  صبح دور هم جمع شديم و پس از يارکشي  شروع به بازي مي کرديم بچه هايي هم که ديرترمي رسيدند تيم سوم مي شدند و پس از آن  برنده بجا بازي   مي کرديم . بطور معمول هر تيم پس از خوردن دو گل بيرون مي رفت و تيم ديگر جاي آنرا مي گرفت تا همه از نفس مي افتادند پس از اگر پولی در جیب می یافتیم روی هم می گذاشتیم یکی می شد مادر خرج و همگي مي رفتيم مغازه اسمال آقا و کوکاي تگري مي خورديم.

مغازه اسماعيل آقا يا بقول ما اسمال آقا بر خلاف ديگر بقالي هاي محل (يا بقول خودشان سوپر) هيچ تابلويي نداشت يعني درحقيقت  هيچ اسمي نداشت فقط بقالي اسمال آقا بود. خود اسمال آقا هم پير مرد ريش سفيد مهرباني بود که يک فرق بزرگ با همه بقالهاي محل داشت و آن اين بود که هيچگاه از دیدن بچه ها وحشت نمی کرد و هميشه براي بچه ها که  از بازي خسته و نفس زنان به مغازه اش مي رسيدند  نوشابه قايم کرده در زير انبوه اجناس يخچال داشت. دیگر مغازه محل اغلب از دیدن بچه ها در مغازه خود بخصوص ده دوازده تا که بطور حتم نوشابه خنک می خواستند، احساسی کم و بیش شبیه دیدن دیو دوسر داشتند. البته در مهربانی آنها هیچ شکی نبود ولی  به شیوه خودشان با اخمی در ابرو و یک کلمه کارساز" نداریم" بر زبان  این محبت را به اوج خود می رساندند. و اگر ما خدای نکرده اشاره ای به نوشابه هایی که به عدد بیش از جمعیت بچه های مدرسه های اطراف در یخچال ردیف شده بود می کردیم آنها با جملات مهربانانه ای نظیر به توچه مربوطه ویا برای سر قبر بابام می خوام و کلی کلمات دیگری که من هنوز هم مطمئنم از محبت زیاد زده می شد مارا از مغازه بیرون می کردند. 

اسمال آقا که هميشه براي خودش در مغازه روي يک چراغ سه فتيله اي آبي رنگ کوچک آبگوشت مي پخت هميشه هنگام ظهر مغازه براي نماز مي بست و به مسجد مي رفت. به هنگام اذان ظهر اگر مشتري کارش طول مي کشيد نگاهي به تابلو "اول نماز بعد کار" بالاي سرش  مي انداخت ومشتري هم حساب کار خود را مي کرد  مي رفت. همه اين اخلاق اسمال آقا را ميدانستند  و  به آن احترام مي گذاشتند فقط اين قضیه يک استثنائ مهم داشت آنهم نوشابه خوردن بچه هاي محل  پس از بازي بود او هيچگاه بچه ها را حتي بخاطر نماز از مغازه بيرون نمي کرد .

 ما  بارها  زيرباد  کولردستي کوچک  مغازه اسمال آقا نوشابه و کيک به دست  شاهد نماز خواندن اين پيرمرد کوچک اندام بوديم. او پس از آنکه مطمئن مي شد که به همه بچه ها کيک و نوشابه داده حصير کوچکي را که هم جانمازش بود و هم زير انداز خواب ظهرش پهن مي کرد و به نماز مي ايستاد .ما که مست و فارغ از دنيا  در لذت خوردن نوشابه خنک زيرباد کولر، کف مغازه اسمال آقا ولو بوديم وجود اورا در مغازه فراموش مي کرديم و صداي خنده مان گوش فلک را کر مي کرد اوهم مست از چيزي ديگر  هنگام نمازنه تنها ما بلکه دنيا را فراموش مي کرد شايد به همين دليل بود که هيچگاه اعتراضي به ما نمي کرد. پس ازآنکه ما از مغازه خارج می شدیم اسمال آقا مغازه را می بست و تا چهار بعد از ظهر باز نمی کرد.

اسمال آقا و مغازه اش نقطه امید بچه های محل بود برا ی فرار از گرما و تشنگی، سایر مغازه های محل هم هماطور که دیدید نوشابه خنک داشتند ولی حوصله بچه ها را نداشتند. نمی دانم ممکن بود آنها خودشان بچه نداشتند ولی مطمئنم بطور حتم روزی آنها بچه بودند مگراینکه طی معجزهایی مکرر خداوند  بقالهای محل مارا به جز اسمال آقا بالغ و عاقل به این دنیا فرستاده باشد.  یک روز من برای خرید ماکارونی به مغازه ای غیر از اسمال آقا رفته بودم چون اسمال آقا از این چیزها بقول خودش امروزی  نداشت. من به محض ورود طبق عادت همیشه گفتم سلام مغازه دار مثل اینکه نشنیده باشد یا اصلا برایش مهم نباشد بدون جواب سلام  گفت: نداریم!!!من که کمی گیج شده بودم  بادست مایه ای از شیطنت گفتم جواب سلام ندارید یا ماکارونی .باقی مشتریان داخل مغازه با شنیدن حرف من با صدای بلند زدند زیر خنده. من انتظاراین واکنش را از سوی باقی نداشتم ولی از آن ناراحت هم نشدنم ولی  ظاهرا آن مغازه دار محترم زیاد خوشش نیامد چون با لهجه آذری غلیظی شروع به  فحش دادن کرد . من که تحمل را جایز نداسته بودم بلادرنگ پا به فرار گذاشتم .ولی  در حال فراراز مغازه صدای شکستن  چیزی را پشت سرم شنیدم بعدها از کوکب خانم که آن موقع در مغازه حضور داشت شنیدم که فلانی شیشه آبلیمو دم دستش را پس از آنکه  فحش دادن آرامش نکرده بود به طرف  در پرتاب کرده بود .البته من با جثه ریزی که داشتم هنگام پرتاب حتی سایه ام هم در محل حضورنداشت ولی خدا واقعا رحم کرد . وقتی خبر به خانه  ما و مادرم رسید پس از چند حمله کوتاه به من و گفتن جمله همیشگی " من چقدر باید از دست تو بکشم"( فکر کنم منظور مادرم غذاب بکشم بوده است) به سراغ مغازه دار محترم رفت وفکر کنم چنان خدمتی به او کرد که دیگر به بچه سوسکها هم پیشاپیش سلام می کرد. ولی من دیگر جرات بازگشت به آن مغازه را نداشتم.

مغازه اسمال آقا یک ویژگی دیگر هم داشت آنهم ترازویش بود ترازوی مغازه اسمال آقا مرجع تعیین صحت ترازو های سایر کاسبهای محل بود هر کسی که اختلافی سرصحت وزن کالای خریداری داشت جنسش را مغازه اسمال آقا می کشید و وزن مغازه اسمال آقا ملاک بود به هرکاسبی می گفتی این فلان جنس را مغازه اسمال آقا کشیدم این قدر کم است شاید با قرقری زیر لب کم و کاست آنرا جبران می کرد.اعتقاد اسمال آقا این بود که کم فروش گناهکارتر از گرانفروش است چون علاوه بر دزدی دروغ هم می گوید .خودش هم همیشه ترازو را به نفع مشتری سنگین می کرد.صورت این پیرمرد هنوز پس از سالها  با لبخندی که هیچگاه ازچهره اش محو نمی شد در خاطر من مانده است و یک جمله که همیشه تکرار می کرد "مراقب حق الناس باشید خدا خودش با حق الله کنار می آید" .