قرباني

 "خانم زیاد حرص نخور پرش رفته کمش مونده تا چند روز ديگه که مدارس باز می شه و بساط بچه ها از کوچه ها جمع مي شه " اين کلماتی  بود که ازحرفهای  پدرم پس از صحبتهاي مفصل مادرم در باب اتفاقات روز گذشته دستگیرم شد  در ادامه هم با صدای بلند به طوری که من بشنوم  اضافه کرد : اين چند روز آخر هم مي آيد پيش من در مغازه تا کمتر دردسر درست کنه .  و بعد با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت :خانم شما هم کمی مراعات کنید  پسر بچه است  وبازیگوش  شیطنت هم نشانه سلامتی پسر بچه هاست .شماهم  نباید غرورش را  جلوی اهالی محل خورد می کردید،کمی هم به آنها حق بدهید  این بچه ها اگرتوی این دووجب کوچه هم بازی نکنند از صبح تا شب توی این روزهای بلند تابستون چه کار می توانند بکنند.

 من که  تا اين لحظه جيک نزده بودم از حرفهای پدرم( با اینکه بنا نبود انها را بشنوم) کمی جرات پیدا کردم  ولی  تا آمدم دهان باز کنم با يک ساکت باش آتشين پدرم تغيير عقيده داده وسکوت اختیار کردم .

 آن شب قضيه به همينجا فيصله يافت  در حقيقت پدرم  در بازگشت به خانه آنقدر خسته بود  که من گاهی فکر می کردم که شامش را با  چشمان بسته ميخورد. بعد از شام هم کمتر صدايي از او در خانه شنيده مي شد بجز صداي خروپف که نشانه به خواب رفتنش مقابل تلوزيون بود.او هيچگاه شب هنگام پس از خوردن شام بيش از چند دقيقه رويروي تلوزيون دوام نياورده بود.

 پدرم با همه ابهتش قلبي به اندازه دنيا مهربان داشت و هيچگاه حتي در اوج عصبانيت ما را نمی زد ولي يک نگاه و اشاره اش  براي  توقف هر کاري کافي بود.او که کودکيش را با سختي زياد وتنها گذرانده بود هيچگاه فرصتی جهت جبران  بچگي  از دست رفته اش به دست نیاورده بود. شاید قلب مهربانش پاداش زجری بود که در کودکیش دیده بود.

بهر صورت فرداي آن شب همراه پدرم راهي مغازه شدم آنجا جاي بدي نبود بخصوص که من ديوانه وار تمام روزرا با خوردن  خوراکی های مختلف يا به قول مادرم آشغال پاشغال به شب می رساندم. .يکبار از مادرم پرسيدم آشغال مي دانم يعني چي ولي پاشغال چيه؟ او گفت يعنيهله ووله. البته بازهم مشکل من تا سالها بعد حل نشد.

 پدرم يک فروشگاه  کوچک کفش زنانه  داشت.ازخانه ما تا آنجا اگر به ازدحام  بدي برخورد  نمي کرديم  حدود چهل وپنج دقيقه راه بود. وقتي در ماشين نشستيم پدرم گفت : شازده حالا تعريف کن ببينم ديروز چه آشوبي برپا کرده بودي ؟

 ما هر وقت با هم تنها بودیم پدرم مرا شازده صدا مي کرد..

قضيه خيلي ساده بود درجريان  بازي توپ  به بالا پشت بام منزل يکي از همسايه ها افتاده بود و شيشه را نورگير شکسته بود .من هم همراه سایر بچه هاي محل بودم و گناهم اگر کمتر از باقي نبود بطور حتم بيشتر هم نبود. اين اتفاق ساده نه بدليل شکستن شيشه  به دلایل  ديگر  به جنجال بزرگي در محل تبديل شد. شکستن شيشه اتفاق زیاد نادری نبود فقط از بد روزگار مادرمن خسته و عصباني  از خريد روزانه و احيانا چند درگيري با قصاب و میوه فروش، سبد خرید بدست به ميان ماجرا رسيد و چون فقط مرا در حال گرفتن توپ از دست حاج خانوم ديد  تصور کرد من به تنهايي  سقف خانه حاج آقا را برسرشان خراب کرده ام. او یکباره  چنان به گوش راست من هجوم برد و با بدست آوردن لاله آن چنان به کشیدن اقدام کرد که من فکر کردم بطور حتم قصد درآوردن آن را از بیخ دارد . من که روی انگشتان پایم روی زمین ایستاده بودم چنان فريادي زده بودم که حاج آفا نماز خود را شکسته بود و پس از رسيدن  به ميدان درگيري ، من و گوشم  را که هنوز گرفتار نوازشهاي مادرانه بوديم نجات داده بود.  مادرم که هنوز از تربيت فوري  من احساس رضايت نکرده بود ولي ديگر بعلت وجود حاج آقا دستش به من نمي رسيد از عصبانيت بيش از اندازه غش کرده بود و پس از آن  توسط زهرا خانم در حالتي نيمه هوش براي درمان آب قند به خانه برده شد بود. ترکیب چند اتفاق حداقل از نظر من ساده به چنان  آشوبی تبدیل شده بود که پای نصف مردم محل را به این ماجرا کشیده  بود . ناگفته نماند پس از سالها که از این ماجرا می گذردهر وقت دو گوشم را در آینه باهم مقایسه می کنم  تصور می کنم گوش راستم  قدري ازبرادر چپی آن  بلندتر شده است .

 من پس شرح مختصر ماجرا ساکت  به بیرون خیره شدم پس از گذشت چند لحظه او با آهی که همیشه قبل از گفتن حرفهای مهم می کشید گفت: همين ؟ ولی منتظرجواب من نشد و ادامه داد : اين چند روزه  آخررا هم  رعايت حال همسایه ها  را بکنيد تا مدارس باز شود. البته من نفهميدم  پس از باز شدن مدارس چه اتفاقي بناست بیافتد . پدرم هم در ادامه توضیحی نداد و شاید از لحاظ اودیگر پرونده دیروز مختومه بود یا شاید او اصلا پرونده ای برای آن نگشوده بود . چون او در حالیکه رادیو را شنیدن اخبار بلند می کرد به من گفت ناهار امروز به ما چی می خواهی بدی شازده ؟

 فکر مي کنم او هم مثل همه  صورت مسئله را می دانست. مشکل اصلی  این جا بود که کسی  برنامه ای برای پر کردن اوقات فراغت تابستان بچه ها نداشت .  در حقیقت کسی جوابی برای وجود این بچه ها در کوچه یا شاید در جهان نداشت . هیچ کس جوابی برای این سوال بزرگ نداشت یعنی هیچکس  اعم از دولت و ملت ، بزرگتر یا کوچکتر نمی دانست این همه شور و نشاط و انرژی انباشته در بچه هایی که پس از نه ماه مدرسه رفتن حالا سه ماه تعطیلی دارند  کجا باید مصرف شود .خوب بدیهی است که اگر هفت هشت تا پسر بچه در سنین دبستان  توی یک کوچه ده دوازده متری که هر لجظه یک ماشین از آن رد می شود  دنبال یک توپ کنند چنین اتفاقاتی  خواهد افتاد . دربعضی از کوچه بچه ها  در گرماگرم بازی متوجه ماشین های عبوری نشده بودند و شب را به جای خانه در بیمارستان یا گورستان خوابیده بودند و راننده بدبخت  را هم که پس از یک روز کار سخت وصد هزار گرفتاری به منزلش برمی گشته دچارگرفتاری ساخته بودند .

 صفحه حوادث روزنامه ها پر بود از خبرهای این چنینی " در تصادف ماشین با بچه های در حال بازی کودکی جان سپرد..." و شبیه به آن . در همین محل ما یک کمپرسی  مصالح ساختمانی ، آجرهای خود را چنان نزدیک محل بازی ما خالی کرد که خرده های آن از چند سانتی  سر و کله ما رد شد در ضمن ما هم هنگام تخلیه بار کمپرسی عقب آن ورجه ورجه می کردیم به خرده های آجر پرتابی جا خالی می دادیم این جزو بازی ما بود و اسمش را گذاشته بودیم بازی مرگ . خدا بسیار یار ما بود که در پایان این  تابستان فقط چند تا شیشه شکسته بودیم و یا چند باری ایرج خان را از خواب پرانده بودیم.

 شکستن شیشه که واقعا بدون قصد و عمد فقط بر حسب اتفاق صورت گرفته بود ولی  راستش را بخواهید پراندن ایرج خان از خواب ظهر گاهی  گهگداری بی غرض و مرض نبود و به نحوی از سرگرمی های  مامحسوب می شد. ماجرای خواب ظهر ایرج خان و بیدارشدن پیش از وقت او توسط بچه ها  خیلی بامزه در ضمن  آموزنده  بود . او با پیژامای دوخت زهرا خانم و عرقگیر رکابی در حالیکه سبیلهای چخماقیش آویزان بود به دم در می آمد و بچه ها قبل از وحشت از هیبت غول آسای او از دیدن سروضع ایرج خان خنده شان می گرفت وآموزنده زیرا چنان حرفهایی از ایرج خان یاد می گرفتند که شاید برای شنیدن  یکی ازهرکدام از آن الفاظ گهر بار می بایستی مدتها در بدترین مکان ها شهر پرسه بزنند.

 کلاس درس ایرج خان مجانی ، پر بار و در ضمن کوتاه بود و بیش از چند دقیقه طول نمی کشید . ایشان پس ازیک سخنرانی مجمل وپر بار همه اقوام بچه هارا از هفت نسل گذشته تا کنون سر تا پا شستشو می داد و پس ازایراد شک در اینکه ما بچه های واقعی پدرهایمان هستیم یا نه به خانه بر می گشت و احتمالا به ادامه غیلوله بلند ظهرگاهی خود می پرداخت . ما هم به تمرین چیزهای جدیدی که امروزاز ایرج خان  شنیده بودیم می پرداختیم . من که معنای بسیاری از سخنان  این انسان  شریف را متوجه نمی شدم  یکبار از مادرم بر سر تکرار یکی از آنها در خانه چنان سیلی خوردم که مثل فیلمهای کارتون  ماه و ستاره بالای سرم می چرخید . پس ازآن فهمیدم  که این حرفها را فقط مخصوص ایرج خان است وتکرارآن عاقبت خوشی ندارد . یکبار که در باره ایرج خان با پدرم صحبت کردم گفت مردک دیوانه است سربه سرش نگذارید  خدا  اورا زده است  ولی ظاهرا چوب خدا هم علاج زبان بی پروای این مرد نشده بود. البته فحاشی های ظهر ایرج خان بجز مواردی که ذکر آن رفت فواید دیگری هم داشت. من جمله خرید بستنی توسط زهرا خانم همسر ایرج خان بود. ماجرا از این قرار بود که این ایرج خان بد اخلاق و غیر قابل تحمل همسری بسیار مهربان داشت به نام زهرا خانم. اینهم بقول مادرم از حکمت خداوندی بود که چنین فرشته ای را اسیر این دیو ساخته بود البته من فکر می کنم بیشتر از جبر روزگار بود تا حکمت الهی .  عصرهر ظهری که ما میهمان صحبتهای شوهرش بودیم زهرا خانم  به نحوی سعی می کرد ناراحتی  را از دل بچه ها بزداید و بهترین راه هم خرید بستنی زعفرانی از مغازه آفا رفعتی بود.

دم غروب  عصرهای بلند تابستان بعضی از روزها خانمهای کوچه فارغ  از کار خانه ، منتظر بازگشتن شوهرانشان به منزل وفتی گیر می آوردند به صحبت می پرداختند .بچه ها هم معمولا در این ساعات  دم غروب را به قایم موشک سپری می کردند. در طی این جلسات بعضی از اوقات زهرا خانم  یکی از ما را صدا می کرد با دادن یک اسکناس  ده تومنی به یکی از ما  می گفت این را  ایرج خان داده و گفته "این مال بستنی عصر بچه ها است " . ما هم  که خود بستنی  برایمان  مهمتر از تفحص در صحت این حرف بود تشکری می کردیم و به سرعت برق و باد خودمان را به مغازه آقا رفعتی که پنج شش کوچه بالا تر از کوچه خودمان بود می رساندیم و پس ازشمردن نفرات و حساب کتاب اگر زیاد بودیم  بستنی و اگر پول می رسید مخلوط فالوده بستنی می خوردیم. به هر صورت ترکیب حرفهای ظهر ایرج خان و بستنی عصر چیز بدی از آب در نمی آمد.البته بستنی عصرنه فقط از طرف زهرا خانم بلکه از جانب باقی مادرها با قراردادی نانوشته به طوری که به کسی اجهاف نشود  تامین می شد هرروز یکی این امر را تقبل می کرد وحاصل آنهم برای ما بسیار شیرین بود به شیرینی و خنکی بستنی های زعفرانی  رفعتی . ولی  شرکت زهرا خانم در این برنامه به نوعی عجیب بود زیرا زهراخانم اصلا  بچه نداشت  و بطوری که همه می گفتند او اصلا بچه دار نمی شد.

یکبار در کتاب فارسی در درس ابراهیم پیامبر خدا یا شاید درسی دیگر و کتابی دیگر در توضیح کلمه قربانی خواندم قربانی به کسی(آدم یا حیوان) گفته می شود که بدون انجام جرمی مجازات می شود او فنا می شود بدون آنکه نظرش پرسیده شود .قربانی محکوم به فناست حال چه پیشکشی باشد  و چه زمانه اورا در شرایط قربانی شدن قرار داده باشد .در اصل فنا شدن قربانی  تفاوتی ایجاد نمی شود.

  قربانی یعنی  زهرا خانم ، ایرج خان ، بچه های کوچه ، من ، پدر ومادرم وهمه پدر مادرها و همه آنهایی که جرم نکرده محکوم شده اند .محکوم به زندگی ناخواسته. بزرگتر شدم و فهمیدم قربانی وسعت معنای بسیاری دارد بزرگتر از ما دارد  شهر قربانی کشور قربانی و آدم قربانی.