انشاء
"انقلاب چیزی مثل بازی اتل متل توتوله است اول همه پاهایشان را دراز می کنند بعد یکی شروع می کند به خواندن گاو حسن چه جوره و البته گاوحسن برای هر کسی یک جوره یکی دنبال شیراست گاو حسن را زنده دوست دارد یکی که دنبال گوشت است گاو حسن را سربریده و خون چکان در آرزوهایش تصور می کند البته همه در تملک گاو حسن هدفی واحد دارند ولی در نحوه استفاده آن نه و دیگر اینکه همه قرنهاست در فکرگاو حسن هستند جز خود حسن که پی زن گرفتن رفته هندوستان .آخرش هم قرعه به نام هرکس که بیافتد دست و پاهایش را جمع می کند وپی کارش می رود و هرکسی که پایش دراز ماند مالک گاو حسن می شود به همین سادگی "
این بخشهای از انشای من با موضوع انقلاب بود که سال سوم راهنمایی در زنگ انشاء خواندم . انشایی که نه مورد توجه کسی قرار گرفت و نه نمره ی شایسته دریافت کرد .آقای تاربدی معلم ادبیات ما پس از تمام شدن انشا ء با ژستی روشنفکرانه ولی ساختگی در حالی که از شدت عصبانیت مثل هندوانه شب چله سرخ شده بود گفت : نمی دانم آن مطالب را از کجا یافته ای ساختارآن بچه گانه و از لحاظ ادبیاتی سطحی و فاقد ارزش است واز لحاظ مفهومی چیز قابل بحثی ندارد و اضافه کردانقلاب راه نهایی توده ها برای رهایی است . خورشیدی است که درپرتو آن خلق زحمتکش این پرولتاریای قهرمان از چنگال کاپیتالیسم و امپریالیسم آزاد می شود و هر تفکری که مخالف و کند کننده این جریان باشد مسموم است و ضد انقلابی .من که تا ان موقع فکر می کردم مسمومیت چیزی در ارتباط با معده و غذا و این چیز هاست نتوانستم بفهمم که انشای من چگونه جامعه را مسموم می کند وهمانطور که آقای تاربدی به حرف زدن ادامه می داد و تریبون مفت برای تمرین سخنرانی های مد روز آن زمان بدست آورده بود من در افکارم فکر می کردم جامعه مسموم شده و در حال بالا آوردن است و نمی دانم چرا برایم مفهوم جامعه در آن زمان یک زن بود شاید به این دلیل که بارها در گوشه کنار شنیده بودم که جامعه آبستن حوادث بزرگی است و صد البته با تمام سعی که همگان در مخفی کردن این مسائل از بچه ها داشتند واضح و مبرهن بود که خانمها فقط آبستن می شوند حد اقل درزمان کودکی ما حتی بعدها که علم و تکنولوژی بسیار پیشرفت کرد، من مرد آبستن ندیده بودم و ندیدم .
آن موقع ها ما در باره سیاست ، مکاتب سیاسی، اسلحه های ساده و اتوماتیک حتی لنین و چه گوارا بیشتر میدانستیم تا مسائل پیش پا افتاده و خجالت آوری از قبیل فرق بین مرد و زن.همه چیز زیرسایه ابر انقلاب رفته بود و کسی فکر نمی کرد که بعدها با این نسل که صبح تا شب مشغول کار سیاسی و نظامی است چه باید کرد .
به هر صورت انشای من و سخنان محکم و محکوم کننده آقای تاربدی تمام زنگ انشاء را گرفت ومن یاد گرفتم که هرکسی مثل من که علاقه ای به سیاست ندارد یا به نوعی دیگر به به انقلاب می اندیشد و شاید انتقاداتی به نقش ها و اثرات تخریبی انقلاب دارد ضد انقلاب است و مسموم کننده جامعه.
من سرفکنده و شرمنده پس ازاتمام محاکمه در دادگاه یکنفره ای که آقای تاربدی قاضی و دادستان وهیئت منصفه آن بود حکم محکومیت در دست(آقای تاربدی زیرانشایم با خودکار قرمز نوشته بود افتضاح ) با اشاره دست ایشان که خود شخصا مسئولیت اجرای حکم را هم به عهده گرفته بودند به سر جایم برگشتم . البته این شرمساری زمان زیادی ذهن مرا آزار نداد چون با اوج گرفتن صدای دل انگیز زنگ تفریح وبالا گرفتن هیاهوی بچه ها همه اتفاقات زنگ انشاء درمسابقه زودتر رسیدن به بوفه مدرسه ازیادم رفت.
آقای تاربدی در آن زمان که هر کسی ظاهرش را در راستای افکارش می آراست به چپ میزد در آن زمان چپ نام عمومی گروههایی بود که به نوعی ارتباط به مارکسیسم و کمونیست و این اینگونه افکار داشتند .سبیل پهن و صورت اصلاح کرده و حرفهای بسیار قلنبه وسلنبه و بکار بردن افراطی کلمه خلق در هر جمله از مشخصات اصلی این افراد بود .
منظور آنان از خلق همین مردم بود ولی آنان اصرار داشتند حتما اسم این موجودات دو پا ی کوچه و خیابان را خلق بگزارند در ضمن آنان همین خلق را هم دو دسته می کردند زحمتکش و دزد و دیگر هیچ . البته بعضی از آنان فقط کارگران و بعضی از کشاورزانی را زمین از خود نداشتند و رعیتی می کردند خلق می خواندند و به همین علت آرم بیشتراین گروه ها نشانه هایی از داس و چکش به حرمت کارگر و برزگر داشت و صد البته ستاره که نشانه رهایی بود .بیچاره ستاره که از دست این بشر چه نقشهایی را باید بازی کند .قبله آمال این تفکر سرزمین سرخ شمالی بود و به تبع این شیفتگی رنگ قرمز رنگ مقدس ایشان بود و در استفاده از آن در هر جای ممکن از پرچم گرفته تا میز و در دیوارو حتی جلد کتاب مضایقه نمی کردند. هدف نهایی ایشان نابودی امپریالیسم غربی بود ولی با نوع شرقی آن مشکل زیادی نداشتند.
در تفکرآنان جامعه شامل دوگروه می شد اول کارگران زحمتکش که خلق زحمتکش خوانده می شدند و کارفرمایان دزد که اموال کارگران نامبرده را به چپاول می بردند .کلمات دیگری مثل پرولتاریا و بورژوازی البته از نوع خورده آن هم از جمله کلماتی بود که در حرفهای آنان بسیارشنیده می شد.بر در دیوار محل هایی که این گروهها در آنجا به فعالیت می پرداختند عکس هایی از آدمهای دیده می شد که از قطر گردن و ظاهر خوش آب رنگشان پیدا بود که زیاد از جنس و طبقه کارگر زحمتکش نبودند شاید آثار درد و زجرو زحمت آنان در پشت سبیلهای بزرگشان پنهان شده بود به چشم مردم عادی نمی آمد و یا شاید آنها چون از رهبران بودند از میان کارگران کمتر زحمتکش انتخاب می شدند که تاب و توان مبارزه و تحمل زندانها و شکنجه های کارفرمایان دزد را داشته باشند. پوستر های دیگری هم به جز عکس رهبران مرده و زنده و آرمهای سازمانی در دفاتر آنها یافت می شد که اغلب کارگرانی را نشان می داد که چکش البته از نوع پتک و پرچم در دست دارند و می روند تا پوست از کله کارفرمایان بکنند ولی پس از آن نمی دانم چه اتفاقی می افتاد چون پوسترها بیش از نشان نمی داند .البته وظیفه پوستر در همین جا به پایان می رسید واز این به بعد با تاریخ بود و عناصری خارج از تصور طراحان این پوسترها.
یکی از جالب توجه ترین این گروهها برای من گروهی بود که خود را پیرو مائو رهبر سابق چین می دانستند و البته تا بیاید کسی بفهمد مائوایسم از کجا درمدرسه ما سر در آورده ، بساط آنها جمع شد .آنها بطور حتم پیراهن وکتانی چینی می پوشیدند وعجب اینکه هردونفری که افتخار شاگردی آقای مائو و ترویج آن را داشتند ریز اندام بودند و من در ذهنم همیشه آنها را در حال تمرین کونگ فو و ذن و این چیزها تصور می کردم.نا گفته نماند که درآن زمان سینماهای تهران پر از فیلم های بروس لی بود که خشونت آن با نبض زندگی در جامعه آن روز هماهنگ بود. بسیاری از جوانان با استعداد بلافاصله پس از خروج از سینما به استفاده از فنونی می پرداختند که سازندگان فیلمها به هزار نیرنگ و کلک در فیلم گنجانده بودند.
به هر صورت من گهگاه از درزنگهای تفریح به دفتر گروه های مختلف در مدرسه سر می زدم .این سرک کشیدن ها خالی از تفریح نبود چون گهگاه روی میزهای آنان چیزهایی مثل بیسکوییت و شکلات یافت می شد که که برای تغییر ذایقه بد نبوند فقط این تغذیه مجانی چند بدی داشت اول اینکه این دلسوزان و سرسپردگان خلق معمولا بسته بیسکوییت را زنگ تفریح دوم باز می کردند که اشتهای آدم برای ناهار کور می شد و دیگر آنکه برای دوتا بیسکوییت گهگداری مجبور می شدی چند دقیقه ای به نطق های اتشینی در ارتباط با رهایی طبقه کارگر و نابودی کاپیتالیسم و حق نان مسکن آزادی برای توده در بند گوش فرا دهی.
آقای تاربدی را گاهگاهی در دفاتر مختلف می دیدم او که مرا خوب می شناخت و به خصوص بعد ازآن روزکذایی ا نشاء هیچ دل خوشی ازمن نداشت ودر هرجای ممکن و به هر شخصی که می یافت یادآوری بی استعدادی مرا در امر ادبی و افکار مسموم مرا در امر انقلابی می کرد. او که اصولا مرا فاقد هرگونه قریحه ادبی و سیاسی می دانست با دیدن من با نفرتی که اصراری هم در پنهان کردن آن نداشت سعی در دفع شر من از آنجا می کرد.
فقط آقای تاربدی و مسئولین گروهای چپ مدرسه نبودند که زیاد از بچه های مثل من و خیلی های دیگری که به زیر علم هیچکدام سینه نمی زدیم خوششان نمی آمد این تقریبا نظرعمومی همه گروه های سیاسی بود . گروهای سیاسی از هر جنس و عقیده همه پیرو شعار"یا بامنی یا بر منی" بودند و من و بعضا عده ای دیگر که با هیچکس نبودیم ظاهرا بر همگان بودیم .
گروهای سیاسی اعم از مذهبی و یا غیر مذهبی و گاهی نامهای ترکیبی عجیب غریب و ایدولوژی های عجیب و غریبتر صبحها مدرسه را به سربازخانه تبدیل می کردند و با چنان هیجانی سرود های انقلابی و سازمانی می خواندند که فکر می کردی حیاط مدرسه جنگلهای نیکاراگوئه است و چنان حرارتی ازآلنده ، چه گوارا تا زاپاتا و دکتر علی شریعتی و تختی صحبت می کردند که انگارهمه آنان همین الان در دفتر مدرسه نشسته اند.
یکبار در پلاکاردی خواندم که "مبارزه تا آخرین قطره خون و تاآخرین فشنگ برای رهایی ملتهای در بند از نیکاراگوئه تا زیمباوه " من کسی که پلاکارد را در دست داشت پرسیدم زیمباوه کجاست و مشکل آن چیست ؟ او نگاهی به من کرد و گفت سوالم را مکتوب کنم تا او به سطوح بالای سازمان ارائه دهد و جواب آن را برای من بیاورد. که صد البته من هیچگاه این کار را نکردم . خلاصه همه در فکر رهایی دیگران بودند و من نمی فهمیدم چگونه و چرا مسئولیت رهایی همه ملتهای در بند بر دوش بچه های مدرسه ما بود.
البته من و چند تا از دوستانم مشکلی با حل مشکل دنیا و رهایی ملل در بند نداشتیم ولی به شرط آنکه به ما هم فرصت استفاده از حیاط مدرسه برای کارهای بی شرمانه و ضد انقلابی مثل بازی و ورزش داده شود .گهگاهی ما صبحها زودترمی آمدیم که درحیاط مدرسه بسکتبال و فوتبال بازی کنیم ولی حیاط مدرسه را پر از سربازان کوچکی بود که تمرین جنگهای چریکی می کردند به همین دلیل گهگاهی درگیری هایی لفظی بین ما وبعضی از گروههای مبارز و فعال سیاسی صورت می پذیرفت ولی عمدتا جدی نبود چون آنها در حقیقت همکلاسی های خودمان بودند و در کلاس با هم روی یک نیمکت می نشستیم فقط تحت تاثیر جو و فضای پر هیجان انقلاب فکر می کردند باید کاری کنند و ما فکر می کردیم که باید در مدرسه درس خواند.البته یکی دو سال بعد دانشگاه ها هم به تعطیل شدند و درس خوانده و نخوانده پشت در دانشگاه ماندند. دخترها از خانه شوهر و پسرها از مغازه پدرشان( اگر بخت یارشان بود) سر درآوردند وعده ای نه چندان اندک هم که بخت یارشان نبود کارشان به همان ناکجاآبادهایی کشید که من در انشایم نوشته بودم .
این انقلاب زدگی عجولانه فقط خاصه مدرسه ما نبود هرجا که پا می گذاشتی حرف و حدیث همین بود انقلاب مانند موجی جامعه را درنوردیده بود مردم در جای جای کوچه و بازار دچار این هیجان بودند بجزعده ای معدود که از قدیم به سیاست مانوس بودند و با الفبای آن کمابیش آشنا،برای بیشتر مردم سیاسی گری یک نقش مد روز بود .انقلاب خون آنان را به جوش آورده بود .سیاست مثل رودی بود که آنان را با خود می برد و سرمنشاء وحدت آنها با هم شده بود . مردم به همت همین همبستگی موفق شده بودند شاه تا به گردن فرورفته در ظلم و فساد و تباهی را ا ز مملکت بیرون برانند و رژیم جمهوری اسلامی را حاکم کنند وبواسطه همین انتخاب چنان شد که پس از دوازدهم فروردین سال پنجاه و هشت انتظار مردم از دین و مذهب نسبت به گذشته تغییر کرد .تا قبل ازانقلاب مردم بدهکار مذهبشان بودند و پس از آن طلبکار آن شدند .آنها با انتخاب جمهوری اسلامی متوقع شدند که همه مشکلات از ترافیک و مسکن گرفته تا گرانی و کنترل جمعیت را اسلام حل کند.
با انضمام نام اسلام به دنبال جمهوری طبیعی بود که اولین گروههایی که از گردانه انقلاب در برگشت مردم به زندگی عادی خارج می شوند گروه های چپ باشند و پس ازآنهاهم درمدت کمتر از سه سال نه کوزه ماند و نه کوزه گر و نه کوزه فروش بساط همه گروه ها به علل مختلف تخته شد و شاید مهمترین این دلایل فروکش کردن و سرد شدن کوره انقلاب بود وعدم استقبال مردم و دیگر آنکه تصمیم گیران آن روز جامعه، چند صدایی را عامل تفرقه و تفرقه را عامل زمینگیر کردن انقلاب می دانستند.
البته من هم آنقدر بی رگ و سیب زمینی نبودم که هیچ فعالینی نکرده باشم . من که از قبل از انقلاب هم بطور سنتی به مسجد رفت و آمد داشتم کم و بیش در مسجد محل چهره ای آشنا بودم .یک روز توسط امام جماعت پس از نمازمغرب و عشا فراخوانده شدم و حکم تشکیل هسته فرهنگی مسجد را شفاهی دریافت داشتم و قرار شد از اتاق بالای شرکت تعاونی که پس از انقلاب یکی از ارگانهای توسط مردم ایجاد شده بود برای استقرار این کانون استفاده کنیم .پس از چند روزی به کمک بچه های محل آنجا را تمیز کردیم و با جمع آوری اسباب و اثاثیه ای مختصر دفتر را راه اندازی کردیم و شروع کردیم به کار فرهنگی و البته نظامی .کلاسهای قرآن و معارف و اسلحه شناسی در آنجا راه افتاد و باعث جذب عده زیادی از دخترها و پسرهای محل شد. تا چشم روی هم گذاشتم همه شدیم خواهرو برادرو کلاسها از رونق خوبی برخوردارشد.
چند ماهی بیشتر از فعالیت های من در مسجد محل نمی گذشت که سر و صدای مادرم برای کم توجهی من به درس درآمد وسیر سقوطی نمره های درسی من روز به روزآتش خشم مادرم را بیشترشعله ور می ساخت تا جایی که یک شب که من اسحله به دست به پاسداری از انقلاب مشغول بودم مادرم را دیدم که کاغذی در دست به سوی سنگر ما می آید.او پس از یافتن کارنامه ثلث دوم من که در کیف مدرسه ام بلادرنگ به سوی مسجد راهسپار شده بود و چنان آتشی برپا کرد که من از آن شب به بعد به پاسداری انقلاب باز نگشتم .ولی از فعالیتهای روزانه منع نشدم و یا شاید هم شدم ولی اعتناعی نکردم .من همچنان به مسجد رفت وآمد داشتم تا اینکه یک روز که دم در کلاس اسلحه شناسی نگهبانی می دادم مردی عصبانی همراه یک مامور پلیس به سمت من آمدند و از من سراغ برادر احمد را گرفتند.برادر احمد نام مدرس کلاس اسلحه شناسی بود .ما روزهای فرد برای خواهران و روزهای زوج برای برادران کلاس داشتیم.تدریس کلاس خواهران به عهده برادر احمد بود .این برادر عزیز ما موهایی بورو قیافه ای اروپایی داشت .چشمان آبیش در ترکیب با ریش بور و اندام ورزشکاری محبوبیتی در بین بچه های محل برایش ایجاد کرده بود.من بعد از آنروز که اورا به کلانتری بردند دیگر اورا ندیدم ولی بعدها که علت جلب اورا فهمیدم تا مدتها از دست خودم عصبانی بودم .برادر احمد به تعداد بسیار زیادی از خواهران قول ازدواج داده بود و آنها را به نوعی فریب داده بود و من با اسلحه خالی در دست نگهبان دراتاقی بودم که او درآن به راز ونیاز با خواهران می پرداخت . هنگام نگهبانی چه افکاری در سرم نمی گذشت و فکرمی کردم چه گام موثری در تثبیت انقلاب و تربیت نسل انقلاب برمی دارم و این ارزش درگیری با مادرم و نداشتن نمره عالی را دارد . ووقتی فهمیدم که جوانان انقلاب چگونه در راه آموزش الفبای انقلاب می کوشند به خانه بازگشتم و هیچگاه دیگر به سراغ این فعالیتها نرفتم .