عید

29 اسفند، باغ سپهسالار تهران ساعت  10 شب. پدرم تقریبا آخرین مشتریها را از مغازه بیرون کرد .چون نه آنها که از صبح تا این وقت شب نتوانسته بودند چیزی مطابق سلیقه شان پیدا کنند کفش بخر بودند و این را پدرم بعد سالها تجربه خوب می دانست و نه ما دیگر جنس جوری در مغازه داشتیم در ضمن دیگر موقع رفتن بود .پدرم با عجله فقط فروش روز را کم هم نبود از صندوق که او آنرا دخل می نامید بر داشت و در کیف دستی اش گذاشت .حساب شاگرد مغازه را هم همراه عیدی و پول شیرینی و میوه کرد و مغازه را با همان آشفتگی پس از فروش روز آخر سال رها کرد و کرکره آهنی بزرگ را پایین کشید. سر راه هم یک ماهی قرمز هم که فکر کنم آخرین ماهی باقی مانده در ظرف بزرگ شیشه ای ماهی فروش سر خیابان ظهیر السلام بود خریدیم و راهی خانه شدیم .

"همیشه ما ماهی را آخرین فرصت می خریدیم ولی بطور حتم می خریدیم و پس از13 فرورین هم آنرا (اگر زنده می ماند) توی استخر یک پارک رها می کردیم . ماهی فروشها از 20 روز مانده به عید بساطشان را پهن می کردند.آنها معمولا در کنار میوه فروشی ها یا قنادی ها بساط داشتند یا اصلا بخش ویژه نوروزی آنها بودند.ماهی ها بر اساس اندازه و جثه قیمت گذاری می شدند البته آنها همیشه در ظرف محدب شیشه ای بزرگتر دیده می شدند واین حیله ای بود که همه آن را دوست داشتند .ماهی ها نشانه بی بدیل رسیدن عید بودند شاید به همین دلیل من فکر می کردم آنها همیشه می خندند .بساط ماهی فروشها به علت رنگارنگی قرمز و سفید و تنوع ظروف شیشه ای بسیار مورد توجه و عنایت بچه ها بود.من همیشه فکر می کنم شاید اگراصرار بچه ها نبود خیلی از بزرگترها ماهی نمی خریدند."

سال تحویل حدود دو بعد از نیمه شب است  و من که طبق عادت همیشه زود می خوابیدم دل خوشی از این ساعت تحویل سال ندارم ولی خوب چه می شود کرد همه چیزهای دنیا که دست آدم نیست.

خیابان ها در این موقع شب که چند ساعتی بیشتر به سال تحویل مانده هنوز شلوغ است بسیاری از مردم با عجله سعی دارند خود را به کاروان مراسم نوروزی برسانند . من در صندلی جلوی ماشین هیلمن نارنجی که پدرم تازه خریده است  احساس خوبی دارم. گرم و راحت ، ماشین هنوز بوی نوی می دهد فکر عید،  هفت سین و اسکناس نو و خوردن آجیل تا حد دل درد همچنین زهر مار همیشگی تعطیلات نوروزی یعنی تکلیف های نوروزی و نوشتن یک درس خداد بار همه و همه در ذهنم تلنبار شده است  هوا هنوزتتمه سرمای زمستان را با خود دارد بخاری ماشین آرام آرام کار می کند  توی رادیو یک نفر دارد گلوی خودش را پاره می کند برای همین پدرم که ظاهرا پس از چهارده ساعت سر و کله با مردم زیاد حوصله داد و بیداد گوینده را نداردآنرا خاموش می کند. سکوت و خستگی و گرمای مطلوب خواب به چشمانم آورده یک آن به خودم می آیم مقابل یک قنادی ایستادیم تا شیرینی بخریم .

"بچه که بودم از رفتن به جاهای شلوغ بدم می آمد مخصوصا وقتی فقط بزرگترها بودند چون همیشه آنها زیر پایشان را نگاه نمی کردند وبا بچه ها برخورد می کردند.بعضی اوقات هم که زمین می خورند بلند می شوند و آنقدر توی چشمهایت نگاه می کنند تا تو معذرت خواهی کنی . احمقانه است ولی واقعیت دارد چیزهایی در بزرگترها هست که گهگداری آرزو می کنم بزرگ نشوم."

از قنادی  با هفت هشت تا جعبه بیرون آمدیم .پدرم کیف دستی اش را به من داد تا جعبه های شیرینی و پاکتهای گوناگون را بیاورد.من کیف پدرم را آن چنان بغل کرده بودم که انگار گنجی گرانبهاست که البته بود .پدرم معمولا پول در کیف نمی گذاشت ولی این شب با شبهای دیگر فرق می کردتوی ماشین که نشستیم و کیف را به پدرم دادم پدرم که ترس را در چشمان من دیده بود خندید گفت :ما رو ببین رو دیوار کی یادگاری نوشتیم.

علت ترس من این بود چند ماه پیش صبح هنگام دو نفر موتور سوار کیف پدرم را از دستش توی میدان بهارستان مقابل کلانتری از دستش زده بودند .ولی او که به داشتن این کیف دستی معتاد بود بلافاصله یکی دیگر خریده بود و انگار خودش هم می دانست که سرنوشت آن دزدیده شدن است به همین علت  توی آن مدرک و دسته چک و پول نمی گذاشت ولی حتما این کیف را دستش می گرفت .

میوه را مادرم روزهای قبل می خرید .پرتقال ، نارنگی و سیب  جعبه ای که ریزهایش برای خودمان و درشتهایش برای مهمان و بقول مادرم آبروداری سوا می شد .درشتها بعضی موقعها آنقدر می ماند که می گندید.البته همیشه  همه درشتها هم از گزند در امان نبود  ولی به هر حال مادرم فکر می کرد دست ما به آنها نمی رسد.البته خیار شامل این مقررات نبود آنها در کیسه می آمد و درشتهایش را ما می خوردیم و ریزهایش را میهمانها.انگور هم جعبه ای بود ول نمی دانم کدامهایش مال ما بود کدامش مال میهمان.

از دیگر خاصیتهای عید این بود که بخش غیر قابل استفاده خانه هم یعنی اتاق میهمان برای این مدت قابل استفاده می شد روکشهای مبل که آنها را تبدیل به ارواح ترسناک کرده بود از روی آنها برداشته می شد و گرد و خاک آنها گرفته می شد .هر سال نه ولی این سال بخصوص اتاق میهمانی رنگ شده بود . اتاق میهمانی که تقریبا یک سوم مساحت خانه ما بود حدود یازده ماه و چند روز از اماکن ممنوعه بود بهترین فرش و اثاث خانه در این اتاق بود همراه با یک میز ناهار خوری دوازده نفره .روی همه آنها با ملحفه سفید کشیده شده بود که هر چند وقت یکباربرای شستشو  جمع آوری می شد .من آنجا را اتاق ارواح می نامیدم و در آن بسیاری از اوقات قفل بود ولی گهگاهی در نیمه هاش شب صداهایی از آنجا می آمد که مرا بسیار می ترساند . ایام عید در اتاق مهمانی باز می شد و خانه بسیار بزرگتر به نظر می رسید  از همه هیجان انگیزتر  برای  من اجازه  نشستن روی مبلها بود که البته برای من به پریدن روی آنها معنی می شد  ... "

 11 شب است من و پدرم به خانه رسیدیم من از صبح خانه نبودم .احساس خستگی می کنم ولی هیجان عید خواب را از منی که هرشب قبل از اخبار ساعت 8 شب شبکه اول که ما کانال هفتش می خواندیم خواب بودم رانده بود.البته طبق یک قانون کلی باید قبل ازشروع سال جدید  حمام هم می رفتم.آب گرمکن نفتی خانه با حداکثر قدرت کار می کرد . و حمام منتظر من و پدرم بود. حمام سال نو هم فرقهایی با حمام های طی سال داشت ولی خوشبختانه من به عنوان یک پسر نه ساله دیگر تنها حمام می رفتم و دوران خط شکنجه در حمام به پایان رسیده بود (این اسمی بود که من روی روش حمام مادرم گذاشته بودم).

"آب داغ ، سرشویی با صابون سر شو که معمولا گوشه های تیز داشت بعد با صابون گلنار سبز که گوشه های تیز نداشت ولی چشم را می سوزاند. سپس نشستن در بخار برای خیس خوردن و کیسه کشی و کندن پوست که البته چرک نامیده می شد . سنگ پا ، نه فقط کف پا آرنج دستها و سر زانوها هم گهگاه شامل سنگ پا می شد. بعد لیف اول و دوم و آخر سر شستن سر با شامپوی خمره ای .آمدن شامپو خبر خوبی بود چون مژده آزادی می داد و رهایی از اتاق بخار شکنجه .البته چیزهای دیگری هم بود مثل کتک خوردن با کیسه در جبران کارهای طی هفته که فرصت تنبه آن بدست نیامده بود و یا من از آنها فرار کرده بودم .تو سری خوردن برای شکایت از داغی آب و یا نیامدن چرک هنگام کیسه که به طور حتم آنهم از تقصیرات من بود. بعد از حمام هم استفاده اجباری از لچک و نشستن کنار بخاری هم خط شکنجه را تکمیل می کرد"

من حمام کردم و بازرسی بعد از حمام را هم گذراندم و همه چیز به خیر گذشت و چون بخاری را هم جمع کرده بودیم مرحله آخر هم خود به خود حذف شده بود . البته عید بود و دیر وقت ومادرم هم زیاد حوصله چک و چانه زدن نداشت.ولی بازرسی سر جای خودش بود ولی سرسری فقط برای اینکه انجام شده باشد.

"بازرسی شامل دو مرحله بود .زمان در حمام ماندن که نباید کمتر از نیم ساعت می شد و من آنرا با ایجاد بخار و ماشین بازی با صابونها و ساختن شهر با وسایل حمام می گذراندم چون تمام مدت حمام من  پنج دقیقه هم نبود و حمام پنج دقیقه ای برای مادر من از هر بدی در دنیا  بدتر بود . پس ازگرفتن امتیاز کافی از زمان نوبت  آزمایشهای فیزیکی بود .کنترل سر برای نداشتن  شوره ودادن بوی تمیزی که شامل بوی صابون و شامپو می شد و کنترل پوست برای دادن صدای تمیزی شبیه صدای ترمز ماشین ، کنترل سر زانو و آرنج برای شتری نبودن (اینها اصطلاحات مادرم برای بازرسی بود)و از همه مهمتر میزان قرمزی پوست و چروک انگشتان که ملاک یک حمام کامل بود. من به مرور نکات مهم را فهمیده بودم اولا هیچ مرحله ای را از سرشویی حذف نمی کردم ولی صابون سر شو را روی زمین می کشیدم تا گوشه هایش صاف شود. دوما دستهایم را چند دقیقه ای تا آرنج در آب گرم نگه می داشتم و بعد کیسه می کشیدم و چون اغلب اوقات محل تست صدای ترمز دست بود در ضمن خاصیت دیگر نگه داشتن دست در آب داغ پیر شدن پوست انگشتان بود که نشان رضایت بخشی برای مادرم بود."

هفت سین گوشه اتاق روی میز کوچکی بود همه چیزها مثل سیر، سکه،  سرکه،  سماق، سمنو که خاله بزرگم می پخت و من عاشق خوردن آن بودم وقتی داغ بود. ماهی و آینه و قرآن و البته سبزه که معمولا آماده کردن آن دو هفته مانده به عید شروع می شد. گندم ، عدس و ماش سه نوع مختلف سبزه بود که مادرم سبز می کرد و الحق هم بسیار زیبا بودند. دورش را با روبان قرمز می بست و کنار آینه می گذاشت .معمولا هفت سین ما قبل از 13 فروردین جمع می شد ولی سبزه همیشه برای سیزده بدر نگه داری می شد .

"معمولا دو هفته قبل از عید دانه های گندم یا عدس را دو روزی در آب خیس می کردند تا آب بگیرد ومتورم شوند سپس آنرا در بشقاب می ریختند و رویش را با دستمال می پوشاندند . دستمال را همیشه خیس نگه می داشتند تا جوانه های سبزقد بکشند سپس دستمال بر می داشتند تا سبزه ها رو به نور قد بکشند این اتفاق هم می افتاد آنقدر زیاد که برای اینکه تا سیزده بدر باقی بمانند آنها راچند باری  کوتاه می کردند .روزهایی که سبزه زیر دستمال بود به ما بچه ها می گفتند دستمال را بلند نکنید سبزه قهر می کند ولی من همیشه روزی چند بار این کار را می کردم و هردفعه هم یکی دودانه گندم بر میداشتم و با ذره بین به ریشه سفید تازه در آمده آن نگاه می کردم . همیشه شبکه در هم پیچیده ریشه ها برایم دنیای اسرار آمیزی بود.هیچ وقت هم سبزه مان قهر نکرد."

زمان تحویل سال نزدیک است من با همه مقاومتی که می کنم  چشمهایم طاقت نمی آورد با اینکه خیلی گرسنه هستم  اصلا نمی تواتم از زور خواب غذا بخورم انگار که سبزی پلو وماهی را توی سرم می زنند .تلوزیون توی اتاق روشن است برنامه مخصوص تحویل سال دارد .رنگ و وارنگ خواننده و غیر خواننده می آیند و می روند و هنوز ساعتی به تحویل سال مانده است .

یک آن انگار کسی تکانم می دهد از خواب می پرم سال دقیقه ای پیش تحویل شده و من نیمه خواب و بیدارم توسط کسانی بوسیده می شوم.

" دیگر چیزی بیشتر یادم نمی آید تا صبح فردایش که بیدار شدم .بعد از همه خیلی دیر ولی اولین چیزی که یادم می آید دوتا اسکناس صد تومنی بود که از پدرم به عنوان اولین عیدی در یافت کردم و بازی آغاز شد"

  من همیشه بهار را دوست داشتم و دارم و عید را از همه بیشتر. سالهاست که دیگر عیدی نمی گیرم ویا اگر کسی به تبرک عید و سال نو چیزی به من دهد دیگر برایم گنجینه نیست ولی بهار همان بهاری است که همیشه دوستش داشتم .